تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش(۵)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش(۵)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

ترجمه: کارزان شکاک

در ۴ نوامبر، اوستیایی‌ها چندین زن و کودک را با این ادعا که آنها را مبادله می‌کنند، بردند. در ۵ نوامبر، پنج مرد جوان از سالن ورزشی ما انتخاب و برای اعدام برده شدند. همان شب، یک مقام عالی رتبه از مسکو از سالن ورزشی بازدید کرد. به یاد دارم که او خود را رئیس کمیسیونی نامید و در مورد شرایط بازداشت ما پرسید.

پس از رفتن او، اوستیایی‌های مسلح به داخل سالن ورزشی هجوم بردند و ده مرد جوان، از جمله دانش‌آموزی از اوردژونیکیدزه به نام بارکینخویف، را با خود بردند. آنها تیرباران شدند و نگهبانان ما به مافوق خود شکایت کردند که گروگان‌ها بدون اطلاع برخی از فرماندهان ارشد گرفته و اعدام می‌شوند، که همانطور که فهمیدم، همه آنها به او گزارش می‌دادند.

برای من، جهنم در ۶ نوامبر به پایان رسید. آن روز، همه زنان و کودکان را از مدرسه بیرون بردند و سوار اتوبوسی کردند که مخصوصاً از نازران آورده شده بود. سپس یک پلیس وارد شد و شروع به انتخاب گروگان‌های بیشتری برای سوار کردن در اتوبوس کرد. با وجود اعتراضات من، مردان مرا انتخاب کردند، چون من را جوان می‌دانستند، و من جزو آزادشدگان بودم. حدود ۷۰-۸۰ گروگان هنوز در سالن ورزشی بودند که من آنجا را ترک کردم. اتوبوس ما را به نازران، به میدان مرکزی، برد.

از آن زمان زمان زیادی گذشت. و من محل اسارت وحشتناک خود را در سپتامبر ۲۰۰۴ دیدم. شهر بسلان. مدرسه شماره ۱٫ سالن ورزشی. همان جایی که من و صدها گروگان اینگوشی دیگر جهنمی واقعی را تجربه کردیم…

«از مخفیگاهم، اوستیایی‌ها را دیدم که اجساد اینگوش را با بنزین می‌مالیدند و می‌سوزاندند.» «یکی از کسانی که خانه‌ام را ویران کرد، مردی بود که دو سال در افغانستان با او خدمت کردم و آخرین نان و نمکم را با او تقسیم کردم… چهار برادر، چهار خواهر، یک پدر و یک مادر. من الان ۳۳ ساله هستم؛ از ۱۲ سالگی سخت کار می‌کنم و حقوق می‌گیرم.»

ما در قزاقستان زندگی می‌کردیم، جایی که والدینمان تبعید شده بودند. در سال ۱۹۶۲، به روستایمان بازگشتیم. خانه‌ای که زمانی والدینم در آن زندگی می‌کردند، از قبل توسط اوستیایی‌ها اشغال شده بود: ما اجازه ورود به آن را نداشتیم. از سال ۱۹۶۲ به بعد، پدرم همه جا نامه می‌نوشت و درخواست اجازه برای ساخت خانه می‌کرد.

تنها کسی که پاسخ داد، ترشکووا بود. به درخواست او، در دهه ۱۹۷۰، به من اجازه دادند خانه‌ای بسازم… بعد از آن خونریزی، بعد از اینکه مادرم را بعد از قتل عام پیدا کردم، بعد از اینکه او را از طریق مسیرهای کوهستانی به اینگوشتیا از پرتگاه عبور دادم – مادرم نزدیک بود خودش را به آن پرتگاه بیندازد: او نمی‌توانست بیشتر از این ادامه دهد. و او گفت: اگر تو با من نبودی، یا اگر می‌دانستم که با من هستی اما دنبالم نمی‌آمدی، خودم را به آن پرتگاه می‌انداختم. همانطور که مادرم را از گذرگاه عبور می‌دادم، جمعیتی از مردم در مسیرهای کوهستانی به سمت اینگوشتیا راه می‌رفتند.

مادرم، همسر جوان کسی، در کنار من راه می‌رفت و دوقلوهایی را حمل می‌کرد. یکی از آغوشش به درون پرتگاه افتاد. مادرم از سال ۱۹۲۴ زنده بوده است؛ اکنون می‌توان به او ۱۰۰ سال عمر داد… بعد از آن صحنه وحشتناک، چه بخششی می‌تواند وجود داشته باشد؟ اینجا همیشه همینطور بوده است: اگر خواهری برادر خود را بی‌آبرو کند، او یا او را می‌کشد یا خودش را. و حالا، درست جلوی چشمان برادران و پدرانشان، اوستیایی‌ها دختران اینگوش ۱۳ تا ۱۶ ساله را می‌کشند و به آنها تجاوز می‌کنند. آیا یک مرد می‌تواند این را فراموش کند یا ببخشد؟

من سیاستمدار نیستم، من یک شهروند ساده جمهوری خودم، روسیه هستم، اما نظر من این است: اگر اجازه نمی‌دهید اینجا زندگی کنم، به من فرصت دهید تا در جای دیگری به روشی که می‌خواهم زندگی کنم. اگر کار کنم، زحمت بکشم، با تمام وجودم روی باتلاق خانه‌ای بسازم، سعی کنم به این خانه آسایش بیاورم، و بعد از این همه زحمت، وقتی بالاخره هم خانه دارم و هم آسایش، آن خانه را از شما می‌گیرند، و چگونه آن را از شما می‌گیرند؟ آن را جلوی چشمانتان آتش می‌زنند، زنان و کودکان را با تانک له می‌کنند… چگونه می‌توانید این را فراموش کنید؟ هرگز فراموش نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *