چچن و نبرد گروزنی (جوخار) [یک جمهوری کوچک با دو ساعت رانندگی از یک سر تا سر دیگر، با جمعیتی کمی بیش از ۱ میلیون نفر] (۷)

چچن و نبرد گروزنی (جوخار) [یک جمهوری کوچک با دو ساعت رانندگی از یک سر تا سر دیگر، با جمعیتی کمی بیش از ۱ میلیون نفر] (۷)

به قلم: شمس الدین ناشخویف، کهنه سرباز جنگ

مترجم: کارزان شکاک

سه مانع اول ترس.

تمام کسانی که به گروزنی رسیدند، سپس در میدان مینوتکا در قسمت جنوبی شهر گرد هم آمدند. بوی جنگ از قبل در اینجا قابل لمس بود، زیرا گلوله‌های تانک گهگاه به مجتمع‌های مسکونی اطراف می‌رسیدند. اما توپ‌های اصلی از مرکز شهر می‌آمدند. اکثر آنها غیرمسلح بودند. برخی نارنجک‌انداز و برخی دیگر تفنگ شکاری داشتند. تعداد کمی مسلح به مسلسل و نارنجک‌انداز بودند.

رسیدن به شهر را می‌توان نشانه روشنی از غلبه بر اولین مانع ترس دانست. اما ترغیب مردم به رفتن به مرکز شهر، جایی که نبرد در جریان بود، دشوار بود. مسخدوف دستیاران خود را فرستاد تا از افراد جمع شده بخواهند به مقر فرماندهی بیایند.

نماینده مسخدوف برای گروه‌هایی از شبه‌نظامیان سخنرانی کرد و سپس به همراه کسانی که تصمیم به جنگ گرفته بودند، به مرکز شهر رفت. خیابان اصلی که آنها به مرکز شهر رفته بودند، زیر آتش خمپاره بود. در طول مسیر، برخی از داوطلبان عقب ماندند و بی‌سروصدا به کوچه‌ها و ورودی‌ها پیچیدند. بنابراین، زمانی که به پل روی سانژا رسیدند، مواقعی بود که فقط ۵ تا ۷ نفر از گروه باقی مانده بودند و می‌توانستند جزو کسانی باشند که بر مانع دوم ترس غلبه کرده بودند.

تنها کاری که باقی مانده بود عبور از پل برای رسیدن به میدان بود، جایی که ساختمان شورای وزیران در سمت راست و کاخ ریاست جمهوری در سمت چپ، در آن سوی میدان، قرار داشت، جایی که ستاد کل قرار داشت.

این پل، که به “شورای وزیران” معروف بود، زیر آتش خودروهای جنگی پیاده نظام و مسلسل‌های سنگین از سمت کتابخانه جمهوری بود. هر کسی که جرات عبور از آن را داشت، بر مانع سوم ترس غلبه می‌کرد.

ده‌ها نفر جلوی پل جمع می‌شدند و پشت دیوارهای خانه‌های اطراف پنهان می‌شدند. گهگاه کسی دعا می‌کرد، بالا می‌پرید و چمباتمه می‌زد و از روی پل می‌دوید. اما بسیاری جرات نمی‌کردند و ایستاده می‌ماندند و به دیوارهای خانه‌ها چسبیده بودند.

یک روز، شامیل باسایف نزدیک شد. او در وسط پل ایستاد، رو به شبه‌نظامیان کرد، دستانش را باز کرد و با صدای بلند فریاد زد: “به من نگاه کنید… ببینید، من ایستاده‌ام… ببینید، هیچ اتفاقی برای من نیفتاده است… بیایید برادران، به جلو! دنبالم بیایید!” برخی از داوطلبان به شامیل توجه کردند و از روی پل دویدند.

سطح متفاوتی از آزمایش‌ها در انتظار کسانی بود که بر خود غلبه می‌کردند و به مواضع خود می‌رسیدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *