نحوه کشتن ابو جهل درجنگ بدر و مقایسه ی رشادت و پایداری وی با کفار امروزی ومرتدین سکولار بومی
ارائه دهنده :ابوعبدالله پاوه ای
پايداري در کفر، و ایمان شدید به آن ،هیچ که مزیت و امتیاز به حساب نمی آید؛ بلکه نشانه ی انتهای جهالت و حماقت و کینه توزی نسبت به حق و حقیقت می باشد . اگر ازکفار و مرتدین سکولاریست استقامتهایی را مشاهده می کنیم هرگز دلیل بر حقانیت راه کفر آمیز آنها نیست و اینها اولین و آخرین کفاری نخواهند بود که به خاطر اهدافشان و عقیده ی فاسدشان استقامت نشان می دهند .
در زیر به چگونگی قتل یکی از کفارگذشته می پردازیم که کفار امروزی(چون امریکا و ناتو و روسیه و چین و…) ومرتدین سکولار بومی (چون کومله ، دمکرات ، پ.ک.ک و….. ) هرگز در میزان عقیده ی راسخ به راه باطل فاسدشان و ازخودگذشتگی و پايداري و….به گرد پای وی نمی رسند. مزید بر انکه سکولاریستهای مرتد کوردستان چون سگمرگه ها و مزدوران حزب کارگران اوجالان تنها در زیر چتر یک کافر خارجی عددی هستند و گرنه خودشان به تنهائی موشمرگه و بزدلهائی هستند که نمی توان اینها رو با غیرت اجدادشون چون ابوجهل و ابولهب مقایسه کرد .
پايداري ابوجهل
طاغية اکبر ابوجهل، وقتي نخستين نشانههاي پريشاني را در صفوف سپاه خويش مشاهده کرد، درصدد پايداري و ايستادگي در برابر سيل بنيان کن برآمد. لشکريانش را تشويق ميکرد، و با کبر و غرور و تندخويي به آنان ميگفت: اينکه سُراقه شما را تنها گذاشت و رفت، باعث شکست شما نشود! او با محمد قرار داشت! کشته شدن عتبه و شيبه و وليد نيز شما را به هراس نيافکند؛ آنان شتابزدگي کردند. سوگند به لات و عزّي، بازنميگرديم تا اين جماعت را به ريسمان ببنديم! نبينم که مردي از شما مردي از آنان را بکشد! سعي کنيد زنده دستگيرشان کنيد، تا آنان را به سزاي کارهايشان برسانيم!؟ اما، ديري نپاييد که حقيقت اين کبر و غرور برايش آشکار گرديد. طولي نکشيد که صفوف مشرکان در برابر امواج حملة مسلمانان درهم شکست. آري، در کنار وي جماعتي از مشرکان برجاي مانده بودند که در اطراف وي چتري از شمشير ،و بيشهاي از نيزهها پيرامون او فراهم آورده بودند؛ ليکن تندباد هجوم مسلمانان آن چتر حفاظتي و آن تأمينات رزمي را نيز متلاشي کرد، و طاغية بزرگ قريش در ميان عرصة نبرد ظاهر گرديد، و مسلمانان او را ديدند که بر اسبش سوار است، و هيولاي مرگ- به دست دو غلام انصاري- در انتظار او بود تا خون او را بياشامد!
کشته شدن ابوجهل
عبدالرحمان بن عوف -رضي الله عنه- گويد: من روز بدر در صف رزمندگان بودم. سرم را برگردانيدم، ديدم طرف راست و طرف چپ من دو جوان کم سن و سال ايستادهاند که باورم نميشد آندو را در جبهة جنگ بنگرم. يکي از آندو دور از چشم ديگري، به من گفت: عموجان، ابوجهل را به من نشان بده! گفتم: پسر برادرم، با او چه کار داري؟ گفت: باخبر شدم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را دشنام ميدهد! و افزود: سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ اگر او را ببينم، سايه به سايهاش خواهم رفت، تا هر يک از ما که شتابزدهتر باشد، به دست آن ديگري کشته شود! از سخن او در شگفت ماندم. گويد: آن ديگري نيز با چشم به من اشاره کرد و همان سخن را با من بازگفت. طولي نکشيد که ديدم ابوجهل در ميان جمعيت جولان ميدهد. گفتم: نميبينيد؟ اين رفيقتان است که از من سراغش را ميگرفتيد!؟ گويد: فوراً به سوي او رفتند و او را زير ضربات خود گرفتند و کشتند. آنگاه بسوي رسولخدا -صلى الله عليه وسلم- بازگشتند، فرمودند: (اَيکُما قَتَلَه) کداميک از شما او را کشت؟! هر يک از آندو گفتند: من او را کشتم! پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: شمشيرهايتان را پاک کردهايد؟ گفتند: نه. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به آن دو شمشير نگريستند؛ آنگاه، گفتند: «کِلاکُما قَتَلَه» هر دوي شما او را کشتهايد! حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- وسائل شخصي ابوجهل را به معاذ بن عمرو بن جموح دادند. آن دو رزمنده که ابوجهل را کشتند، معاذبن عمروبن جموح، و معّوذ پسر عفراء بودند[۱]. ابن اسحاق گويد: معاذ بن عمروبن جموح گفت: ابوجهل را هوادارانش چنان با نيزهها و شمشيرهايشان براي حفظ جان وي در ميان گرفته بودند که گويي در ميان يک درخت پرشاخ و برگ قرار گرفته بود، و اطرافيانش ميگفتند: ابوالحَکَم قابل دسترسي نيست!! گويد: وقتي اين سخن را شنيدم، او را زير نظر گرفتم و قصد او کردم. همينکه فرصت يافتم به او حمله کردم. نخست، ضربتي بر او وارد کردم که پاي او را با نصف ساق وي پراند. بخدا، وقتي پايش قطع شد و پرتاب شد، درنظر من درست شبيه آن بود که هستهاي از زير سنگ وقتي بر آن ميکوبند، در برود! گويد: پسر ابوجهل، عکرمه ضربتي بر شانة من زد که دستم را جدا کرد. دستم با پوستي به پهلويم آويخته بود و کارزار مانع آن بود که به وضع آن رسيدگي کنم. تمام روز را به همان حال دست جدا شدهام را پشت سرم ميکشيدم و ميجنگيدم. وقتي ديدم که موجب آزار من است، پايم را بر آن نهادم و آنقدر کشيدم تا جدا شدو آن را پرتاب کردم! [۲] آنگاه، در حاليکه ابوجهل بسيار خسته بود، معوذ پسر عفراء سر رسيدو او را ضربتي زد و از پاي درآورد، و در حاليکه هنوز رمقي به تن داشت رهايش کرد، و معّوذ جنگيد و جنگيد تا کشته شد. در پايان معرکة نبرد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (مَن ينظُرُ ما صَنَعَ أبوجهل؟) «چه کسي پيگيري ميکند که ابوجهل چه کرد؟!» افراد در جستجوي او روان شدند. عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- او را يافت؛ هنوز رمقي به تن داشت. پايش را بر گردن ابوجهل گذاشت و ريش او را گرفت تا سرش را از تن جدا کند، و گفت: خدا خوب خوار و خفيفت کرد اي دشمن خدا؟! گفت: چگونه خوار و خفيفم کرد؟! مگر بيش از اين است که مردي را شما کشتهايد؟! مگر چيز ديگري هم در کار هست؟! بعد گفت: اي کاش ديگري غير از يک زراعتکار مرا ميکشت! آنگاه گفت: امروز جنگ به نفع چه کسي تمام شد؟ گفت: به نفع خدا و رسول خدا! آنگاه ابوجهل خطاب به ابن مسعود که هنوز پايش روي گردن وي بود، گفت: پاي بر جايگاه بلندي نهادهاي، اي چوپانك گوسفندان! آخر، ابن مسعود از گوسفند چرانان مکه بود. به دنبال اين گفتگوها، ابن مسعود سر ابوجهل را از تن جدا کرد و به نزد رسولخدا -صلى الله عليه وسلم- آورد و گفت: اي رسول خدا، اين سر دشمن خدا ابوجهل است! آنحضرت گفتند: (اَللهُ الّذي لا اله الا هو) «خداي يکتا است که هيچ خدايي نيست جز او!» اين عبارت را سه بار تکرار کردند. آنگاه گفتند: (الله اکبر، الحمد لله الذي صدق وعده، ونصر عبده، وهزم الاحزاب وحده؛ انطلق أرنيه). «خدا بزرگ است؛ سپاس خدايي را که وعدهاش را صادق گردانيد و بندهاش را پيروز ساخت، و همه گروهها را خود به تنهايي درهم شکست.» راه بيفت، او را به من نشان بده! رقتيم و جنازه ابوجهل را به آنحضرت نشان داديم. فرمودند: (هذا فِرعُونَ هذِهِ الاُمَّة). «اين، فرعون اين امت است!» _
_______________________________________
[۱]- صحيح البخاري، ج ۱، ص ۴۴۴، ج ۲، ص ۵۶۸؛ مشکاة المصابيح، ج ۲، ص ۳۵۲؛ علت آنکه لوازم شخصي ابوجهل را به يکي از آندو دادند، اين بود که آن ديگري در همان جنگ بدر کشته شد و به شهادت رسيد. [۲]- معاذ با همين وضعيت تا زمان عثمان بن عفّان –رضي الله عنه- زنده ماند.