
برگی از درخت ریشه دار و بزرگ عملیات جهاد در چچن (۳)
به قلم: ابوسلیمان هورامی
نویسنده خوانندگان را دعوت میکند تا از دریچه چشمان یک اشغالگر روسی به وقایع آن زمان نگاه کنند. اینها گزیدههایی از دفتر خاطرات یکی از کفار است که در اوت ۱۹۹۶ خود را در دیگ آتشین مجاهدین یافت. قضاوت در مورد صحت این متن که در آن زمان در کتاب ژنرال تروشف، جنایتکار جنگی، منتشر شده است، دشوار است، اما این دفتر خاطرات، به گفته برخی از شرکتکنندگان در آن نبردها، وضعیت تقریبی آن وقایع را منعکس میکند.
– “… از همه طرف به ما شلیک میشود. در طول پیشروی شبانه اینجا، ۳ وسیله نقلیه (دو وسیله نقلیه پیاده نظام و یک تانک) سوختند. ما ۲۴ ساعت است که میجنگیم. نمیدانم بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. تاکنون ۵ کشته و ۲۰ زخمی دادهایم. این هم یک مورد دیگر. بعداً ادامه میدهم، هوا دارد گرم میشود.
ساعت ۱۲:۲۰ است. به علاوه ۲ کشته، از زخمیها خبری ندارم. منتظر توپخانه هستیم. چیزی به تأخیر افتاده است، اگرچه قول داده بودند. پولیکوفسکی خواست ۲۴ ساعت مقاومت کند.
ساعت ۱۵:۰۰ به من دستور داده شد که با گروهی ۱۸ نفره خانه همسایه را اشغال کنیم. من رفتم.
ساعت ۱۶:۰۵٫ من از این خانه مینویسم. آنها ۸ در را در دو ورودی در طبقه اول، دوم و سوم شکستند. اکنون در دفتر یک صندوق نشستهام. همه چیز خوب است، اما قطرهای نیکوتین وجود ندارد. رنج وحشتناک است. ما منتظر گرگ و میش و شب هستیم. صدای تیراندازی و انفجار به صورت دورهای شنیده میشود.
در گروه من، هنوز کسی آسیب ندیده است. از ساختمان دولتی خبر ندارم.
۱۸/۱۰. تیراندازی به صورت دورهای فروکش میکند. حالا وقتش است. پیامی از طریق رادیو آمد، یک تانک چچنی از آسمان دیده شد که به سمت ما حرکت میکرد.
این را در هشتم نوشتم. امروز صبح، دهم آگوست است. در این دو روز خیلی چیزها تغییر کرده است. ساختمان دولتی کاملاً سوخت. خانهای که من و گروهم در آن زندگی میکردیم هم. تقریباً هیچ تجهیزاتی باقی نمانده است. نمیدانم چند نفر از دست رفتهاند. هیچ ارتباطی وجود ندارد. هنوز هیچ ستونی نتوانسته به ما برسد. حالا ما به یک ساختمان خصوصی ۱۲ طبقه نقل مکان کردهایم. تمام شهر در حال سوختن است. تیراندازی بیشتر، انفجار. ساختمان میلرزد. “هلیکوپترهای” ما چند بار ما را گرفتند.
۱۱ آگوست. دیشب، حدود ساعت دو، چیزی به ما برخورد کرد. یا یک تانک یا یک توپ خودکششی. چند آپارتمان منفجر شد. چند نفر از بچهها دچار شوک ناشی از گلوله شدند، اما خفیف. امروز صبح آن را خاموش کردند. یک نفربر دیگر سوخت. ساعت ۸:۴۰ صبح است. هنوز میخواهم زنده بمانم، هرچند این حس کمی کمرنگ شده است.
من در روزهای ۱۲ و ۱۳ ننوشتم. پرچم دستساز ما پایین کشیده شد. شب دوباره آن را آویزان کردیم. کاملاً بلاتکلیف. عصر، فریادهای “الله اکبر!” در نزدیکی شنیده میشد. حدود ساعت ۱۱-۱۲ شب، شبهنظامیان به ما پیشنهاد تسلیم دادند. ما امتناع کردیم. سپس تیراندازی شروع شد.
امروز صبح روز چهاردهم است. ما میترسیدیم که این شب سختترین شب باشد. از طریق شنود رادیویی فهمیدیم که شبهنظامیان میخواهند همه چیز را تا ساعت ۸ صبح، قبل از شروع آتشبس، تمام کنند.
الان حدود ساعت ۷ صبح است. ساکت است، اما گاهی اوقات تیراندازی میشود. در گروه ما از خانقلعه، امروز ۹ نفر کشته و حدود ۳۰ نفر زخمی شدند. از پنج تانک، ۲ تانک باقی مانده است. از ۱۱ نفربر زرهی، شش نفر. هنوز مشخص نیست چند نفر مفقود شدهاند. بعداً مشخص خواهد شد. اوه، بله، ساختمان ۱۲ طبقه پس از اینکه با نارنجکانداز به آن شلیک شد و با یک RPO (شعلهافکن) به آتش کشیده شد، رها شد. امروز ۱۵ آگوست است. ما مقاومت میکنیم. خمپارهاندازها، مثل همیشه – عصر – آمدند. ساختمان ۱۲ طبقه دوباره اشغال شد. نتیجه – یک نیمه مال ماست، زیر پرچم قرمز (نه پرچم سه رنگ؟ ویراستار K-C). نیمه دیگر مال آنهاست، زیر پرچم سبز…».