وقاحتِ سازمان‌ملل کفری و خیانتِ طواغیت عرب: تلاش برای خلع‌سلاح مقاومت و سپردن فلسطین به کفاراصلی و مرتدین داخلی

وقاحتِ سازمان‌ملل کفری و خیانتِ طواغیت عرب: تلاش برای خلع‌سلاح مقاومت و سپردن فلسطین به کفاراصلی و مرتدین داخلی

به قلم: ابومحمود کندزی

سازمان‌مللِ کافر، همان نهادی که ده‌ها سال است جنایت اسرائیل را می‌بیند و یک‌بار هم جرئت محکوم‌کردن واقعی آن را نداشته، امروز با وقاحتی بی‌سابقه قطعنامه‌ای صادر می‌کند که حماس ــ خط مقدم دفاع امت اسلامی ــ باید خلع سلاح شود و امنیت فلسطین به دست نیروهای بین‌المللی! سپرده شود؛ همان نیروهایی که در واقع لباس سازمان‌ملل بر تن دارند اما قلبشان در واشنگتن و تل‌آویو می‌تپد.

این سؤال بزرگ درست در گلوگاه تاریخ مسلمین می‌ایستد: این سازمان‌مللِ کافر، این جرئت را از کجا آورده که بخواهد مسلمانان را در سرزمین خودشان خلع سلاح کند؟

چه کسی به آن‌ها اجازه داده برای سرزمین مسلمین، برای قبلهٔ اول، برای خون هزاران شهید تصمیم بگیرند؟!

این پروژهٔ آلوده، پشت‌پرده‌ای روشن دارد:

طاغوت‌های عربی، حکام مزدور خلیج، و خائنین محلی که سال‌هاست در برابر صهیونیسم زانو زده‌اند، با سکوت و حمایت پنهانی خود به سازمان‌ملل چراغ سبز داده‌اند. همان‌ها که مرزهایشان را برای اسرائیل باز می‌کنند اما بر روی ملت‌های خود دیوار آهنین می‌کشند. همان‌ها که از نیروی مقاومت می‌ترسند، چون خوب می‌دانند که اگر این شعله خاموش نشود، تخت‌های پوسیدهٔ آنان نیز فرو خواهد ریخت.

آنان می‌خواهند فلسطین را به نیروهای «بین‌المللی» بسپارند؛ یعنی همان ارتش‌های کفار اشغالگر و مزدور طاغوت‌ها، نوکران غرب، سگ‌های نگهبان آمریکا و اسرائیل. می‌خواهند مقاومت را خلع‌سلاح کنند تا صهیونیست‌ها بی‌دردسر ریشهٔ اسلام را در قدس قطع کنند.

اما کور خوانده‌اند.

ملت فلسطین هرگز سلاحی را که با خون شهیدان تقدیس شده زمین نخواهد گذاشت.

حماس و مقاومت، با صدایی بلند این قطعنامهٔ کفر و ذلت را رد کردند و نشان دادند که هنوز در امت اسلام، رگ‌های غیرت خشک نشده است.

طاغوت‌های عرب و خائنین محلی خیال کرده‌اند می‌توانند امت را بفروشند؛ همان خیالی که در کابل، در بغداد، در طرابلس، و در صنعا خاک شد، در شام و قدس نیز خاک خواهد شد.

سلاح مقاومت امانت خداست، و هیچ سازمانِ کفری حق نزدیک‌شدن به آن را ندارد.

خائنین و طواغیت باید بدانند:راهی که امروز می‌روند، انتهایش یک چیز بیشتر نیست: رسوایی، سقوط و رفتن به زباله‌دان تاریخ.

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش(۵)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش(۵)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

ترجمه: کارزان شکاک

در ۴ نوامبر، اوستیایی‌ها چندین زن و کودک را با این ادعا که آنها را مبادله می‌کنند، بردند. در ۵ نوامبر، پنج مرد جوان از سالن ورزشی ما انتخاب و برای اعدام برده شدند. همان شب، یک مقام عالی رتبه از مسکو از سالن ورزشی بازدید کرد. به یاد دارم که او خود را رئیس کمیسیونی نامید و در مورد شرایط بازداشت ما پرسید.

پس از رفتن او، اوستیایی‌های مسلح به داخل سالن ورزشی هجوم بردند و ده مرد جوان، از جمله دانش‌آموزی از اوردژونیکیدزه به نام بارکینخویف، را با خود بردند. آنها تیرباران شدند و نگهبانان ما به مافوق خود شکایت کردند که گروگان‌ها بدون اطلاع برخی از فرماندهان ارشد گرفته و اعدام می‌شوند، که همانطور که فهمیدم، همه آنها به او گزارش می‌دادند.

برای من، جهنم در ۶ نوامبر به پایان رسید. آن روز، همه زنان و کودکان را از مدرسه بیرون بردند و سوار اتوبوسی کردند که مخصوصاً از نازران آورده شده بود. سپس یک پلیس وارد شد و شروع به انتخاب گروگان‌های بیشتری برای سوار کردن در اتوبوس کرد. با وجود اعتراضات من، مردان مرا انتخاب کردند، چون من را جوان می‌دانستند، و من جزو آزادشدگان بودم. حدود ۷۰-۸۰ گروگان هنوز در سالن ورزشی بودند که من آنجا را ترک کردم. اتوبوس ما را به نازران، به میدان مرکزی، برد.

از آن زمان زمان زیادی گذشت. و من محل اسارت وحشتناک خود را در سپتامبر ۲۰۰۴ دیدم. شهر بسلان. مدرسه شماره ۱٫ سالن ورزشی. همان جایی که من و صدها گروگان اینگوشی دیگر جهنمی واقعی را تجربه کردیم…

«از مخفیگاهم، اوستیایی‌ها را دیدم که اجساد اینگوش را با بنزین می‌مالیدند و می‌سوزاندند.» «یکی از کسانی که خانه‌ام را ویران کرد، مردی بود که دو سال در افغانستان با او خدمت کردم و آخرین نان و نمکم را با او تقسیم کردم… چهار برادر، چهار خواهر، یک پدر و یک مادر. من الان ۳۳ ساله هستم؛ از ۱۲ سالگی سخت کار می‌کنم و حقوق می‌گیرم.»

ما در قزاقستان زندگی می‌کردیم، جایی که والدینمان تبعید شده بودند. در سال ۱۹۶۲، به روستایمان بازگشتیم. خانه‌ای که زمانی والدینم در آن زندگی می‌کردند، از قبل توسط اوستیایی‌ها اشغال شده بود: ما اجازه ورود به آن را نداشتیم. از سال ۱۹۶۲ به بعد، پدرم همه جا نامه می‌نوشت و درخواست اجازه برای ساخت خانه می‌کرد.

تنها کسی که پاسخ داد، ترشکووا بود. به درخواست او، در دهه ۱۹۷۰، به من اجازه دادند خانه‌ای بسازم… بعد از آن خونریزی، بعد از اینکه مادرم را بعد از قتل عام پیدا کردم، بعد از اینکه او را از طریق مسیرهای کوهستانی به اینگوشتیا از پرتگاه عبور دادم – مادرم نزدیک بود خودش را به آن پرتگاه بیندازد: او نمی‌توانست بیشتر از این ادامه دهد. و او گفت: اگر تو با من نبودی، یا اگر می‌دانستم که با من هستی اما دنبالم نمی‌آمدی، خودم را به آن پرتگاه می‌انداختم. همانطور که مادرم را از گذرگاه عبور می‌دادم، جمعیتی از مردم در مسیرهای کوهستانی به سمت اینگوشتیا راه می‌رفتند.

مادرم، همسر جوان کسی، در کنار من راه می‌رفت و دوقلوهایی را حمل می‌کرد. یکی از آغوشش به درون پرتگاه افتاد. مادرم از سال ۱۹۲۴ زنده بوده است؛ اکنون می‌توان به او ۱۰۰ سال عمر داد… بعد از آن صحنه وحشتناک، چه بخششی می‌تواند وجود داشته باشد؟ اینجا همیشه همینطور بوده است: اگر خواهری برادر خود را بی‌آبرو کند، او یا او را می‌کشد یا خودش را. و حالا، درست جلوی چشمان برادران و پدرانشان، اوستیایی‌ها دختران اینگوش ۱۳ تا ۱۶ ساله را می‌کشند و به آنها تجاوز می‌کنند. آیا یک مرد می‌تواند این را فراموش کند یا ببخشد؟

من سیاستمدار نیستم، من یک شهروند ساده جمهوری خودم، روسیه هستم، اما نظر من این است: اگر اجازه نمی‌دهید اینجا زندگی کنم، به من فرصت دهید تا در جای دیگری به روشی که می‌خواهم زندگی کنم. اگر کار کنم، زحمت بکشم، با تمام وجودم روی باتلاق خانه‌ای بسازم، سعی کنم به این خانه آسایش بیاورم، و بعد از این همه زحمت، وقتی بالاخره هم خانه دارم و هم آسایش، آن خانه را از شما می‌گیرند، و چگونه آن را از شما می‌گیرند؟ آن را جلوی چشمانتان آتش می‌زنند، زنان و کودکان را با تانک له می‌کنند… چگونه می‌توانید این را فراموش کنید؟ هرگز فراموش نخواهد شد.

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام مسلمین اینگوش (۴)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام مسلمین اینگوش (۴)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

 ترجمه: کارزان شکاک

روز بعد، اتفاقات وحشتناک‌تری شروع شد، اتفاقاتی که هرگز از خاطرم پاک نخواهند شد. صبح، گروه‌هایی از مردم آشفته شروع به حمله به سالن ورزشی کردند؛ آنها خود را شبه‌نظامیان و نگهبانان معرفی کردند. آنها سالن ورزشی را غارت کردند، مردان را بیرون کشیدند و وحشیانه کتک زدند. آنها مردان جوان و قوی را انتخاب کردند. آنها تیمور را به شدت کتک زدند، به خصوص به سرش ضربه محکمی زدند. سپس، حدود پنج نفر را انتخاب کردند – به یاد دارم یکی از آنها یاندیف بود، همان کسی که در فرودگاه گروگان گرفته بودند – و آنها را بیرون بردند. صدای شلیک گلوله آمد. آنها اعدام شدند.

من نزدیک تیمور و لیلا، زن اتوبوسمان، ماندم و به او در نگه داشتن نوزاد کمک می‌کردم. و وقتی دو اوستیایی با مسلسل به تیمور نزدیک شدند تا او را برای تیرباران ببرند (آنها فریاد می‌زدند که یکی از اوستیایی‌ها را کشته‌اند و باید به دیگری شلیک کنند)، من با مشت به سمت آنها حمله کردم و با قنداق تفنگ محکم به سرم کوبیده شد. مردان دیگر نیز شروع به حمله به اوستیایی‌های مسلح کردند. سپس آنها شروع به تیراندازی مستقیم به ما کردند. آنها تیمور و دو مرد دیگر را کشتند و یک مرد مسن اینگوشی به نام باگاودین را زخمی کردند.

اوستیایی‌ها سه جسد را بیرون بردند و باگاودین را که از ناحیه سر و سینه زخمی شده بود، روی زمین رها کردند. من نمی‌توانستم به او نگاه کنم، زیرا هرگز در زندگی‌ام خون یا جسد ندیده بودم. گروگان‌های دیگر به باگاودین کمک کردند و زخم او را بستند و از پیراهن‌های خودشان به عنوان باند استفاده کردند.

ضربه‌ای که با قنداق تفنگ به سرم خورد، باعث شد حالت تهوع شدیدی داشته باشم. از یکی از نگهبانان که اسمش تایموراز بود خواستم اجازه دهد به راهرو بروم تا روی زمین بالا نیاورم. او مرا تا دستشویی همراهی کرد. آنجا، از هوش رفتم. در سالن ورزشی به هوش آمدم. به نظر می‌رسید مدت زیادی گذشته است، اما معلوم شد که فقط یک ساعت از تیراندازی در سالن گذشته است. باگاودین زخمی مرده بود. دختر نوزاد لیلا شروع به مردن کرده بود.

اوستی‌ها درخواست‌های خشمگین بزرگان اینگوش برای آزادی لیلا را نادیده گرفتند. یکی از آنها به طور خاص طعنه می‌زد و پیشنهاد می‌کرد که دختر را خفه کنند – این کار باعث می‌شود راحت‌تر بمیرد.

من هنوز از قتل چهار مرد اینگوشی، از جمله هم‌دردم، تیمور، که مدت‌ها بود نتوانسته بود بهبود یابد، در شوک بودم. ۱۷ کودک در سالن ورزشی بودند که سن آنها از ۵ ماه تا ۱۱ سال بود. لازم به ذکر است که به جز کوچکترین آنها که گریه می‌کرد، بقیه شجاعانه رفتار کردند.

به تدریج با نگهبان، تیموراز، که دو سال از من بزرگتر بود، تماس گرفتم. او به من گفت که اینگوش‌ها به اوستیایی‌ها حمله کرده‌اند، جنگی در جریان است و غیره. در حالی که با او صحبت می‌کردم، پنج یا شش اوستیایی مسلح به مسلسل دوباره وارد اتاق شدند، فریاد می‌زدند و فحش می‌دادند. آنها با عجله شروع به انتخاب مردان از میان گروگان‌ها کردند و دست‌هایشان را بستند. دو نفر از آنها به من نزدیک شدند و مرا به سمت گروه مردان انتخاب شده هل دادند. تیموراز از من حمایت کرد و توضیح داد که من هنوز جوان هستم. آنها شروع به فحش دادن به یکدیگر به زبان اوستیایی کردند، اما تیموراز موفق شد با من مبارزه کند. آن سه مرد را بیرون بردند و دیگر هرگز برنگرداندند. تیموراز گفت که آنها را برای تیرباران می‌برند و او جان مرا نجات داده است.

برای دومین شب نتوانستم بخوابم. صبح، ناله‌های لیلا و سپس فریادهای زنان دیگر را شنیدم. کم کم دلیل جیغ‌ها برایم روشن شد: دختر کوچک لیلا مرده بود و زنان در سراسر سالن ورزشی شیون می‌کردند. مردان بالغ نیز گریه می‌کردند و از یکدیگر روی برمی‌گرداندند. من هیچ قدرتی برای واکنش به آنچه اتفاق افتاده بود، نداشتم. بلند شدم و به دنبال تیموراز رفتم. نگهبانان دیگر در حال انجام وظیفه بودند و من دیگر هرگز تیموراز را ندیدم. لیلا، مادر دختر مرده، از هوش رفته بود. آن صبح وحشتناک، برای اولین بار ۲۰ قرص نان به سالن ورزشی آورده و روی زمین ریخته شد. آب تا نزدیک ناهار – سه سطل – آورده نشد. جسد لیلا و دختر کوچک را به جایی بردند و از آن زمان او را ندیده‌ایم.

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش. جنایتی بدون مرور زمان (۳)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش. جنایتی بدون مرور زمان (۳)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

ترجمه: کارزان شکاک

پس از مردود شدن در امتحانات، به زندگی در نالچیک با عمویم ادامه دادم و اغلب به دیدار مادر و برادران کوچکترم می‌رفتم. در ۱ نوامبر ۱۹۹۲، بار دیگر با اتوبوس نالچیک-گروزنی به گروزنی سفر کردم. در اتوبوس، صحبت‌هایی در مورد شروع جنگ بین اوستیایی‌ها و اینگوشی‌ها، اینکه به سختی اجازه ورود اتوبوس به گروزنی داده می‌شود و غیره، مطرح شد.

اتوبوس ما در بسلان متوقف شد. چندین مرد با مسلسل سوار شدند. آنها آشفته بودند، با زبان روسی دست و پا شکسته فریاد می‌زدند و از همه مسافران مدارک می‌خواستند. به محض اینکه ملیت اینگوشی را در گذرنامه دیدند، مسافر را فوراً و با خشونت از اتوبوس بیرون راندند. متوجه شدم که مردم گذرنامه‌هایشان را پس نمی‌دهند و برای اینکه گذرنامه‌ام را نگه دارم، گفتم که گذرنامه ندارم اما اینگوشی هستم. سپس یکی از مردها بازویم را گرفت و شروع به کشیدن من به سمت خروجی کرد. حدود ۱۰ نفر از اینگوشی‌ها از اتوبوس پیاده شدند، از جمله دو زن با فرزندان – یکی با نوزاد و دیگری با پسری چهار یا پنج ساله.

جمعیتی آشفته از اوستیایی‌ها دور ما جمع شده بودند. متوجه شدم که اتوبوس دیگری در همان نزدیکی پارک شده است که از آن نیز مردم اسکورت می‌شوند. این اتوبوس توسط جمعیتی مسلح احاطه شده بود و دو افسر پلیس سعی داشتند با مشاجره با غیرنظامیان از قتل عام جلوگیری کنند. من هنوز به پلیس ایمان داشتم و امیدوار بودم که این دو افسر پلیس به ما توجه کنند. آنها هرگز به ما نزدیک نشدند.

مردم از میان جمعیت به ما توهین می‌کردند و می‌گفتند که اینگوشی‌ها ظاهراً اوستیایی‌ها را قتل عام می‌کنند. ناگهان، یک لادای سفید توقف کرد و دو مسلسلچی از آن بیرون پریدند. با فریاد «اینگوش»، یکی از اعضای گروه ما را گرفتند، او را به داخل ماشین هل دادند و رفتند. به یکی از نگهبانان ما توضیح دادند: «برای تیرباران شدن». در تمام این مدت، من آنچه را که اتفاق می‌افتاد کاملاً جدی نگرفتم.

بعد از مدتی، یک اتوبوس درب و داغان توقف کرد. تعجب کردم که فقط چند صندلی داشت. ما را به داخل آن هل دادند و ما را، حتی زنان و کودکان را، به زور روی زمین نشاندند. یکی از آنها، آن که نوزادی همراهش بود، گریه می‌کرد و التماس می‌کرد که جایی برایش بگذارند. ما را به مدرسه شماره ۱ آوردند و به سالن ورزشی بردند. حدود صد اینگوشی – مرد، زن و کودک – آنجا بودند. بسیاری از آنها در جاده روستوف-باکو که از بسلان می‌گذرد، هنگام سفر با اتوبوس یا ماشین‌های شخصی خود دستگیر شده بودند.

اواخر شب، ۲۰ اینگوش دیگر رسیدند. آنها توضیح دادند که آنها را از هواپیمایی که از مسکو در فرودگاه بسلان فرود آمده بود، پیاده کرده‌اند. یادم می‌آید که به من گفتند اوستیایی‌ها تمام پول و جواهرات طلا و چمدان‌هایشان را برده‌اند. در سالن ورزشی هیچ صندلی یا توالتی وجود نداشت. به ما غذا یا آب نمی‌دادند. نگهبانان دائماً به مردان توهین می‌کردند و برای هر چیز کوچکی ما را اذیت می‌کردند.

آن شب، وقتی بچه‌های کوچک شروع به گریه کردند، یکی از گروگان‌ها، به نام تیمور، که او هم اهل گروزنی بود، درخواست کرد که زنان و کودکان آزاد شوند یا به اتاق دیگری برده شوند تا به آنها غذا داده شود. در پاسخ به این درخواست، یکی از ۱۵ نگهبان ما، یک اوستیایی کوتاه قد و گُرده‌صورت، شروع به شلیک مسلسل خود به بالای سر آنها کرد. یک اوستیایی دیگر جلوی او را گرفت و حتی سعی کرد اسلحه را از او بگیرد. گلوله‌ها به دیوار برخورد کردند و گچ دیوار فرو ریخت. مرد گُرده‌صورت تصادفاً به پایش شلیک کرد، پس از آن چند اوستیایی مسلح دیگر به داخل دویدند و هر دوی آنها را بردند.

آن شب، به گروگان‌ها اجازه داده شد که یکی یکی برای استفاده از دستشویی به بیرون بروند. با این حال، هیچ آب یا نانی آورده نشد. من به ویژه برای بچه‌ها متاسفم. به سختی توانستم روی زمین بخوابم، به این امید که فردا آزاد شویم.

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش. جنایتی بدون مرور زمان(۲)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام اینگوش. جنایتی بدون مرور زمان(۲)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

ترجمه: کارزان شکاک

شواهد زیادی، چه شهادت شهود و چه عکس و فیلم، وجود دارد که جنایات اوستیایی‌ها را اثبات می‌کند.

در جریان تحقیقات جنایی در مورد وقایع سال ۱۹۹۲، گزارش‌های معاینه اجساد و معاینات پزشکی قانونی، مرگ ۱۵ کودک خردسال را تأیید کرد (این فقط مربوط به اجساد کودکانی است که توسط متخصصان پزشکی قانونی معاینه و تحت معاینه قرار گرفته‌اند؛ در مجموع، تقریباً ۵۰ کودک توسط اوستیایی‌ها کشته شده‌اند و اجساد آنها بدون هیچ گونه رویه تحقیقاتی توسط بستگانشان دفن شده است).

گزارش‌های معاینه اجساد نشان می‌دهد که شکم‌های پاره شده، اندام‌های قطع شده، آثار سوختگی ناشی از چراغ جوشکاری و سیگار، مفاصل قطع شده، چشمان از حدقه درآمده، گوش‌های قطع شده، زنده زنده با لاستیک ماشین سوزانده شده و غیره. طبق گزارش‌های معاینه اجساد کودکان A.K. Akhriev، متولد ۱۹۸۹، L.M. Yandiev، متولد ۱۹۸۷، و S.V. گادابورشف، متولد ۱۹۸۶ (به ترتیب ۳، ۵ و ۶ ساله) و گزارش‌های پزشکی قانونی شماره ۹۲/۲۱۲، ۹۲/۳۶۷ و ۹۲/۳۶۸، اجساد این کودکان توسط حیوانات (خوک‌ها) جویده شده بود. آخیریف در حالی که توسط حیوانات خورده می‌شد (یعنی زنده زنده پرتاب شد تا توسط خوک‌ها بلعیده شود) بر اثر خونریزی درگذشت، در حالی که یاندیف و گادابورشف ابتدا کشته و سپس پرتاب شدند تا توسط خوک‌ها بلعیده شوند. این حقایق توسط مدارک پرونده جنایی تأیید شده است.

کافی است به عکس‌های اجساد آورده شده به نازران نگاه کنید تا بفهمید این موجودات غیرانسانی چه کرده‌اند.

این مستند موجود است. دو زن روایت می‌کنند که چگونه اوستیایی‌ها به دختران اینگوش تجاوز کردند.

اینگوشی‌ها هرگز تصور نمی‌کردند که چنین کاری با مردم انجام شود و حتی نمی‌توانستند از اوستیایی‌ها انتظار داشته باشند، بنابراین آنچه در آن روزها دیدند بسیاری را شوکه کرد.

ارتش روسیه به قتل عام اینگوش در منطقه پریگورودنی پیوست. روس‌ها تانک‌ها و توپخانه‌ها را به سمت روستاهای غیرمسلح اینگوش شلیک کردند. باندهای اوستیایی که توسط مسکو مسلح شده بودند، به همراه ارتش روسیه، پاکسازی قومی گسترده‌ای را در روستاهای اینگوش در حومه بورو (به اصطلاح “ولادی‌قفقاز” که در آن زمان “اوردژونیکیدزه” نامیده می‌شد) انجام دادند. فیلم مستند را ببینید.

برای شنیدن مستقیم از قربانیان نسل‌کشی که در آن روزها چه اتفاقی افتاده است عکس و کلیپ و فیلمها و شواهد ویدئویی را در فضای مجازی دنبال کنید.

در آن زمان بود که برای اولین بار اخبار مدرسه شماره ۱ در بسلان منتشر شد، که در سال ۲۰۰۴ در طول جنگ دوم روسیه و چچن، زمانی که باندهای پوتین صدها کودک اوستیایی را با شعله‌افکن و تانک قتل عام کردند، به شهرت جهانی رسید.

این مدرسه همچنین اسرار شوم دیگری را پنهان می‌کند که رسانه‌های روسی و بین‌المللی، کرملین و مقامات اوستیای شمالی در مورد آنها سکوت کرده‌اند.

تاریخ خونین مدرسه بسلان نه در سال ۲۰۰۴، بلکه خیلی زودتر، در سال ۱۹۹۲ آغاز شد. اولین گروگان‌هایی که در همان سالن ورزشی نگهداری می‌شدند، اوستیایی نبودند، بلکه اینگوشی بودند.

یک روایت مستند از وحشت اردوگاه کار اجباری اینگوش، که در مدرسه شماره ۱ بسلان واقع شده بود، در نشریه اینگوشتی Ingushetia.ru توسط یک شاهد زنده آن وقایع، زندانی سابق آن اردوگاه کار اجباری، روایت شده است.

مدرسه شماره ۱ بسلان، اردوگاه کار اجباری اینگوشی در پاییز ۱۹۹۲ بود.

این داستان یک زندانی اردوگاه کار اجباری روسی-اوستیایی در مدرسه شماره ۱ بسلان، بشیر ایزمائیلوف، متولد ۱۹۷۵ و اهل گروزنی (که اکنون جوخار نام دارد) است.

من از اول تا ششم نوامبر ۱۹۹۲ در سالن ورزشی مدرسه شماره ۱ بسلان توسط اوستیایی‌ها گروگان گرفته شدم. در آن زمان ۱۷ ساله بودم و هرگز آن وقایع را فراموش نخواهم کرد.

من در گروزنی متولد و بزرگ شدم. پدرم وقتی ۱۲ ساله بودم فوت کرد و مادرم من و دو برادرم را به تنهایی بزرگ کرد. من در سال ۱۹۹۲ از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم. مادرم مرا به نالچیک فرستاد تا با پسرعمویش زندگی کنم تا او بتواند به من در ورود به دانشگاه کمک کند.

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام مسلمین اینگوش (۱)

تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام مسلمین اینگوش (۱)

از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف

ترجمه: کارزان شکاک

در اواخر اکتبر ۱۹۹۲، روس‌ها و اوستیایی‌ها قتل عام مردم اینگوش را که در روستاهای تاریخی خود زندگی می‌کردند، اما به دستور مسکو، بخشی از اوستیای شمالی بودند، ترتیب دادند.

همه چیز از ۲۰ اکتبر ۱۹۹۲ آغاز شد، زمانی که پلیس اوستیایی عمداً با یک نفربر زرهی یک دختر ۱۳ ساله اینگوشی را زیر گرفت. هنوز کسی به خاطر این جنایت مجازات نشده است.

در ۲۲ اکتبر، اجساد دو نفر از مردم اینگوش در منطقه پریگورودنی کشف شد. یک افسر پلیس راهنمایی و رانندگی اوستیای شمالی به اتهام قتل بازداشت شد و… توسط دادستان جمهوری تحت فشار جمعی از اوستیایی‌ها آزاد شد.

نام قاتلان مشخص بود، شاهدان جنایت وجود داشتند و تا به امروز، هیچ کس به خاطر این قتل‌ها که در زمان صلح انجام شده بود، مجازات نشده است.

این امر منجر به اولین درگیری‌های مسلحانه بین افسران پلیس اوستیایی و گروهی از جوانان اینگوش شد. اوستیایی‌ها از قبل توسط ارتش روسیه، از جمله نفربرهای زرهی و سلاح‌های کالیبر بزرگ، مسلح شده بودند. آنها با حمایت روسیه، شروع به گلوله باران محله‌های اینگوش در ناحیه پریگورودنی اوستیای شمالی کردند.

در ۲۹ و ۳۰ اکتبر، ده‌ها کودک، زن و سالمند اینگوشی توسط اوستیایی‌ها گروگان گرفته شده و به طرز وحشیانه‌ای به قتل رسیدند. شواهدی از عیاشی‌های خونین اوستیایی‌ها و روس‌ها و انداختن کودکان اینگوشی برای خوردن توسط خوک‌های گرسنه در مقابل مادرانشان، به دست آمده است. این داستان نیست؛ اینها حقایق واقعی هستند که جوهر دودایف زمانی در یک کنفرانس مطبوعاتی ویژه فاش کرد.

گریگوری خیزا، معاون نخست وزیر وقت فدراسیون روسیه، که به اوستیا رسید، دستور اختصاص ۶۴۲ قبضه سلاح سبک اضافی (تفنگ تهاجمی، مسلسل، نارنجک‌انداز) و ۱۸ خودروی جنگی پیاده نظام به شبه‌نظامیان اوستیایی را صادر کرد.

در عوض، سرگئی شویگو، وزیر وقت موقعیت‌های اضطراری، ۵۷ تانک T-۷۲ به همراه خدمه ارتش به اوستیایی‌ها اهدا کرد. این تانک‌ها به وزارت امور داخلی اوستیا که افسرانش حتی قبل از درگیری مسلحانه با مصونیت از مجازات، اینگوش‌ها را می‌کشتند، اختصاص داده نشده بودند، بلکه به باندهای آشکار قاتلان خونخوار اختصاص داده شده بودند.

در ۱ نوامبر ۱۹۹۲، حملات توپخانه‌ای گسترده به روستاهای پرجمعیت اینگوش در منطقه پریگورودنی آغاز شد.

در همان روز، ساعت ۴ بعد از ظهر، نمایندگان طرفین در مقر لشکر نوزدهم تفنگداران موتوری ملاقات کردند و به توافق آتش‌بس رسیدند. طرف اینگوشی موافقت کرد که سلاح‌ها و تجهیزات نظامی به غنیمت گرفته شده از سربازان روسی را تحویل دهد.

با این حال، علیرغم توافق…

در ۲ نوامبر، واحدهای هوابرد روسیه وارد منطقه پریگورودنی شدند. پس از آنها، روستاهای ساکن اینگوش نه توسط واحدهای وزارت کشور روسیه، بلکه توسط واحدهای موسوم به “گارد جمهوری” اوستیای شمالی، باندهای اوستیایی و شبه‌نظامیان اوستیای جنوبی اشغال شدند.

طبق آمار به وضوح کم اعلام شده تحقیقات رسمی روسیه، ۵۴۶ نفر در جریان درگیری مسلحانه کشته شدند. از این تعداد، ۴۰۷ نفر اینگوشی و ۱۰۵ نفر اوستیایی بودند. در میان کشته‌شدگان ۴۱ زن (۳۳ اینگوشی، ۵ اوستیایی)، ۱۲ کودک زیر ۱۵ سال (همه در سمت اینگوشی) و ۴۹ نفر بالای ۶۰ سال (۴۲ اینگوشی، ۷ اوستیایی) بودند. سرنوشت تقریباً ۳۰۰ اینگوشی دیگر تا به امروز ناشناخته مانده است. در واقع، اوستیایی‌ها حداقل ۵۰ کودک اینگوشی را کشتند و این کار را به طرز بسیار وحشیانه‌ای انجام دادند.

در واقع، کفار روس، پس از تصرف روستاهای اینگوش، آنها را به اوستیایی‌ها که منتظر همین بودند، واگذار کردند. روس‌ها کشتند، اوستیایی‌ها گروگان گرفتند، وحشیانه شکنجه کردند، اعضای بدن افراد زنده را بریدند، به زنان تجاوز کردند و سپس آنها را کشتند.

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۳)

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۳)

به قلم: ابراهیم چینخو

ترجمه: ابراهیم یعقوبی

بسیاری از جوانان چچنی تحت حمله گسترده فسق و فجور گردشگران قرار دارند. در اصل، این گردشگری نیست، بلکه یک عملیات ویژه و تهاجم فرهنگی است.

فتنه و زنا نه تنها اسلام، بلکه آداب و رسومی را که مرتدها ادعا می‌کنند «از عربی شدن محافظت می‌کنند» نیز پاک می‌کنند.

در مورد رهبران رژیم دست‌نشانده چطور؟ این ریاکاران نقاط داغ خود را ایجاد می‌کنند – «مناطق تفریحی» نخبگان در کوه‌ها یا کنار دریاچه‌ها، جایی که آنها در فسق و فجور غرق می‌شوند.

قدیروف و همراهانش، که در روز «سنت‌ها» را موعظه می‌کنند، شب‌ها میزبان سبت‌های ننگین هستند. این آرامش نیست، بلکه فاحشه‌خانه‌هایی در کلبه‌ها هستند که توسط کرملین تأمین مالی می‌شوند. این «گردشگری» یک استاندارد دوگانه است: برای مردم، تبلیغ حیا است، اما برای رهبران دست‌نشانده‌های روسیه، گناهی افسارگسیخته است.

اما مردم چچن نه تنها از بیرون مورد حمله قرار می‌گیرند، بلکه جامعه چچن از درون نیز توسط گروه‌های سکولار اروپایی‌شده در دیاسپورای چچنی در حال از هم پاشیدن است. این «پناهندگان» در اروپا، که تنها یک پوشش قومی سطحی را حفظ کرده‌اند، به سرعت هویت ملی و مذهبی خود را از دست می‌دهند.

سکولارها، ملحدان متعصب، لیبرال‌های طرفدار غرب و دموکرات‌های ملی به اسلام حمله می‌کنند و ادعا می‌کنند که تنها به اصطلاح «ارزش‌های غربی» چچنی‌ها را نجات خواهد داد.

برخی از آنها از استقلال حمایت می‌کنند، اما «استقلال» آنها یک اروپایی‌سازی ضد اسلامی است: اخلاق آزاد، فمینیسم و «سنت‌های عامیانه» (از نظر آنها) به جای شریعت.

آنها، مانند مرتدان در چچن اشغالی، با آداب و رسوم (که بسیاری از آنها در واقع در دوران شوروی تحمیل شده بودند) با اسلام مخالفت می‌کنند و طرفداران حکومت اسلامی را مسخره می‌کنند.

آنها از برلین یا پاریس فریاد می‌زنند: «اسلام عقب‌ماندگی است. چچنی‌ها باید اروپایی شوند!»

این آزادی نیست، بلکه خیانت است: اساساً، آنها جبهه دومی را در یک جنگ قوم‌کشی باز کرده‌اند، ذهنیت مردم چچن را تضعیف می‌کنند و تلاش می‌کنند تا اسلام‌زدایی را تحت پوشش محافظت از «سنت‌های ملی در برابر عربی‌سازی» ترویج دهند.

این تراژدی است: مردم چچن عملاً از دو طرف مورد حمله قوم‌کشی قرار گرفته‌اند. از یک سو، دست‌نشانده‌های سکولار طرفدار مسکو و اشغالگران روسی، که به دنبال شکستن ما از طریق ترور و جایگزینی فرهنگی هستند.

از سوی دیگر، گروه‌های سکولار اروپایی‌شده پناهندگان چچنی هستند که از نظر فرهنگی و ذهنی هویت خود را از دست داده‌اند و تنها یک نقاب قومی را حفظ کرده‌اند.

این گروه‌های سکولار سعی دارند ایده‌های تحریف‌شده خود را به ما تحمیل کنند: سکولاریسم به جای ایمان، لیبرالیسم به جای شرافت. هر دوی این گروه‌ها – رژیم دست‌نشانده در چچن و پیروان تمدن اروپایی – در حال انجام یک جنگ هستند که هدف آن نابودی مسلمان چچنی و جایگزینی او با یک برده مطیع مسکو یا یک مصرف‌کننده بی‌روح نتفلیکس است.

اما تاریخ مردم چچن ثابت می‌کند که استقلال واقعی چچن تنها تحت حکومت اسلامی امکان‌پذیر است: جایی که شریعت، قانون؛ آداب اسلامی، اخلاق؛ و قرآن و سنت، روح مردم هستند.

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۲)

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۲)

به قلم: ابراهیم چینخو

ترجمه: ابراهیم یعقوبی

«قانون چچن»، آنطور که توسط دست‌نشانده‌های مسکو اجرا می‌شود، عبارت است از احترام به مقام، چاپلوسی و کیش یک خانواده – قدیروف و خانواده‌اش – که به جایگاه مطلق ارتقا یافته‌اند.

سگ پوتین به مقام یک شبه شاهزاده، یک ارباب مستبد، ارتقا یافته است که کرملین چچن اشغالی را به عنوان یک تیول به او اعطا کرده است.

او با تایید مسکو، در تلاش برای ایجاد یک سلسله خانوادگی است: پسرانش از قبل «به ارث» مناصب هستند و کرملین آنها را به عنوان ابزاری برای کنترل می‌بیند.

البته، اینها سنت‌های چچنی نیستند، بلکه یک فئودالیسم تحریف شده روسی هستند، جایی که یک مرد و خانواده‌اش به چهره‌های «مقدس» تبدیل می‌شوند.

اسلام برابری در برابر خدا را آموزش می‌دهد، اما در اینجا ما بت‌پرستی را نه تنها در برابر مردگان، بلکه در برابر فانیان نیز می‌بینیم. تحت پوشش «تعطیلات ملی»، آیین‌هایی تحمیل می‌شوند که همیشه در میان چچنی‌ها شرم‌آور تلقی شده‌اند.

هدایا و دسته گل‌ها برای همسر و مادر قدیروف، صف‌های طولانی برای «تبریک» به آنها به مناسبت یک «روز زن» ساختگی، ستایش بی‌پایان برای «مادر اصلی» چچن – اینها سنت نیستند، بلکه نمایش مضحکی هستند که به کرامت انسانی توهین می‌کنند.

در جامعه چچن، زنان نگهبانان کانون و ایمان هستند، نه اشیاء عیادت عمومی. اسلام و حتی آداب چچن چنین اعمال شنیعی را ممنوع می‌کنند. اما وقتی توسط مرتدان سکولار انجام می‌شود، این همان چیزی است که “نوخچالا” نامیده می‌شود.

تحت پوشش “حفظ فرهنگ ملی”، جنگی فعال علیه اسلام آغاز می‌شود. در ابتدا، مردم به دلیل ریش یا حجاب “نادرست” ربوده و کشته می‌شدند. امروزه، کودکان مجبور می‌شوند در مدارس پرسشنامه‌هایی را برای شناسایی “وهابیت” در خانواده پر کنند.

مساجد به صحنه‌های تبلیغاتی تبدیل شده‌اند. به جای توحید و آداب واقعی چچن، فرقه‌ای از خوانندگان و هنرمندان وجود دارد. کنسرت‌های دسته جمعی که در آن جمعیت زیادی از زن و مرد با هم هستند و فاحشه‌های شرور که توسط تبلیغات به ستاره تبدیل شده‌اند، به نسل جوان “راه درست زندگی” را می‌آموزند.

آموزش و پرورش جبهه دیگری در قوم‌کشی است. آموزش زبان چچنی در مدارس به حداقل رسیده است و حتی ایده تدریس به زبان مادری نیز مطرح نیست.

کودکان با به اصطلاح “فرهنگ روسی” بزرگ می‌شوند و ریشه‌های خود را فراموش می‌کنند، در حالی که “آموزش میهن‌پرستانه” وفاداری به اشغالگران را آموزش می‌دهد.

کرملین، تحت پوشش “حفظ سنت‌ها”، به دست عروسک‌های خود، در حال پاک کردن پایه‌های اسلامی فرهنگ ما است و آن را با جایگزینی برای رقص‌های مستهجن، کنسرت‌های سبت، فرهنگ عامه تحریف‌شده مصنوعی و پوچی فرقه‌ای مذهبی اهل بدعت جایگزین می‌کند.

قومی‌کشی نیز از طریق ترویج گردشگری و فسق و فجور – ابزاری موذیانه که پایه‌های فرهنگی مردم چچن را تضعیف می‌کند – در حال افزایش است. چچن به عنوان تفرجگاهی برای “استراحت و سرگرمی” تبلیغ می‌شود.

گردشگرانی که توسط عروسک‌ها جذب می‌شوند، عمدتاً زنان روس بی عفت و دور از پاکدامنی هستند که با لباس‌های تحریک‌آمیز و بدنام در خیابان‌ها پرسه می‌زنند. آنها در کمپین‌های رسانه‌ای شرکت می‌کنند و خود را به عنوان وبلاگ‌نویس‌های مسافرتی معرفی می‌کنند که توسط رژیم سفارش داده شده‌اند، جایی که چچن به عنوان مکانی برای «رها کردن» معرفی می‌شود.

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۱)

قوم‌کشی در چچن: ضربه‌ای مضاعف به روح مردم (۱)

به قلم: ابراهیم چینخو

ترجمه: ابراهیم یعقوبی

من در سایه دو جنگ نسل‌کشی که توسط روسیه انجام شد بزرگ شدم و خود را در سرزمینی بیگانه یافتم.

من نمی‌توانم ساکت بمانم. چچنِ خون‌آلود، نه تنها زیر بار اشغال، بلکه زیر بار قوم‌کشی عمدی – نابودی هویت ملی و مذهبی ما – نیز رنج می‌برد.

این صرفاً یک سیاست سرکوب پس از نسل‌کشی نیست؛ بلکه جنگی علیه روح چچنی است، با اشغالگران سکولار روسی و دست‌نشانده‌های سکولارشان در یک طرف و مرتدان سکولار اروپایی‌شده‌ای که ریشه‌های خود را از دست داده‌اند و ارزش‌های بیگانه را به آنها تحمیل می‌کنند، در طرف دیگر.

پس از دو جنگی که جان تقریباً ۲۶۰۰۰۰ غیرنظامی را گرفته و ۴۰۰۰۰۰ چچنی را به تبعید مجبور کرده است، ما در لبه پرتگاه ایستاده‌ایم. اما – الله اکبر – مردم ما اگر به بنیان‌های واقعی خود بازگردند، یعنی استقلال زیر پرچم اسلام، دوام خواهند آورد.

هر دو جنگ روسیه و چچن صرفاً درگیری‌های مسلحانه نبودند، بلکه نسل‌کشی سیستماتیک بودند. بمباران شهرها، حملات گسترده به روستاها، سلاح‌های شیمیایی در کوهستان‌ها – همه اینها ویرانه‌ها، قبرها و پیامدهای جسمی و روانی وخیمی را برای یک نسل کامل به جا گذاشت.

روسیه حداقل ۲۶۰ هزار نفر بی‌گناه را کشت: زنان، کودکان، سالمندان، نمازگزاران در مساجد یا پنهان شده در زیرزمین‌ها. ۴۰۰ هزار نفر دیگر از سرزمین خود گریختند و در سراسر اروپا، ترکیه و خاورمیانه پراکنده شدند.

این ارقام آمار نیستند، بلکه نام‌های مشخصی هستند: احمد از اوروس-مارتان، که خانواده‌اش را در یک گلوله‌باران از دست داد؛ زبیره از ودنو، که فرزندانش هرگز از «فیلتراسیون» برنگشتند. سعید-سلیم، که در مارس ۱۹۹۵ در بازار شالی توسط یک بمب خوشه‌ای که نیمی از جمجمه‌اش را منفجر کرد، کشته شد.

چچنی‌ها حداقل ۲۵٪ از جمعیت خود را در این دو جنگ از دست دادند. و اگر نوزادان متولد نشده را هم در نظر بگیرید، رقم تلفات به مراتب بیشتر می‌شود.

روسیه به بهانه «مبارزه با تروریسم»، نسل‌های کامل را از بین برد، اما نتوانست اراده مردم را بشکند. یا این کار را کرد؟

پس از دو جنگ نسل‌کشی، روسیه به یک قوم‌کشی سیستماتیک مردم چچن دست زد و هدف آن تضعیف، تحریف و تغییر بنیان ریشه‌های قومی-فرهنگی آنها، یعنی همان روانشناسی مردم، بود.

در چچن اشغالی، یک رژیم بی‌رحم از مانکورت‌ها (mankurts) فعالیت می‌کند، جایی که شکنجه، آدم‌ربایی و قتل‌های فراقضایی به امری عادی تبدیل شده است. در کنار این، حمله‌ای همه‌جانبه به ذهنیت مردم چچن در حال انجام است.

سنت‌هایی که با ذهنیت چچنی بیگانه هستند، از طریق زور، ترس و رشوه تحمیل می‌شوند و نه تنها با اسلام، بلکه با آداب و رسومی که عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی آنها را «قانون چچن» (نوخچالا) اعلام کرده‌اند، در تضاد هستند.

۶سپتامبر – روز احیای استقلال دولت چچن، از ابتدا تا حاکمیت شریعت الله  

 ۶سپتامبر – روز احیای استقلال دولت چچن، از ابتدا تا حاکمیت شریعت الله  

به قلم: کارزان شکاک

در این روز، ۶ سپتامبر ۱۹۹۱، تظاهرات گسترده مردم چچن که در ارتباط با کودتای GKChP در مسکو به خیابان‌ها آمده بودند، به حداکثر شدت خود رسید و اخراج جدید برنامه‌ریزی شده چچنی‌ها به سیبری توسط مسکو را مختل کرد.

توده‌های مردم به رهبری رهبران OKChN (کنگره سراسری مردم چچن) شورای عالی جمهوری چچن-اینگوش را پراکنده کردند.قدرت به OKChN به ریاست ژنرال جوخار دودایف منتقل شد.

از همان ابتدای ظهور OKChN و پس از به قدرت رسیدن، رهبران چچن به هر طریق ممکن تلاش کردند تا با تکیه بر قوانین بین‌المللی، به اصول دموکراتیک پایبند باشند. با این حال، رویدادهای بعدی نشان داد که دموکراسی مردم چچن را از نسل‌کشی دیگری نجات نداد.

دنیای دموکراتیک، که چچنی‌ها دست دوستی و کمک به سوی آن دراز کردند، با بدبینی خونسردانه‌ای نظاره‌گر غرق کردن مردم چچن توسط روسیه بود. علاوه بر این، دنیای دموکراتیک (ایالات متحده و اروپا)، بدون هیچ تردیدی، مسکو را با تأمین مالی تجاوز نظامی علیه جمهوری خلق چین به قتل عام تشویق کرد.

مردم چچن با اعتقاد به “آینده دموکراتیک روشن” با حقوق بشر و سایر ویژگی‌ها و آیین‌های یک دین دموکراتیک، برای پذیرفته شدن در “جامعه ملت‌های متمدن”، هر حرف و کاما را انجام دادند.با این حال، دموکراسی مردم چچن را از نسل‌کشی نجات نداد.

چچنی‌ها اصول “رئال‌پلیتیک” را که قوانین سود و چانه‌زنی سیاسی را دیکته می‌کند، تجربه کردند. علاوه بر این، وضعیت چچنی‌ها با این واقعیت که مسلمان بودند، بدتر شد.

نتیجه این تجربه غم‌انگیز، رهایی از توهمات دموکراتیک، بازگشت به آغوش اسلام و اتحاد تلاش‌ها با دیگر مردمان قفقاز برای ایجاد یک دولت مستقل واقعی مبتنی بر قانون خالق بود، نه یک دولت-ملی دست‌نشانده تحت الحمایه کفر بین‌المللی با ارزش‌های دموکراتیک آن شامل فساد کامل، فساد، لواط آشکار و شیطان‌پرستی.

متاسفانه، حتی امروز، پس از سخت‌ترین تجربه خونین، هنوز گروه‌های جداگانه‌ای از مردم در میان ما وجود دارند که همچنان به یک خیال واهی دموکراتیک امیدوارند و اطمینان می‌دهند که با راندن چچنی‌ها به یک منطقه قومی جداگانه در مرزهایی که دشمن ابدی ما ترسیم کرده است، مردم نجات خواهند یافت.

روند سیاسی اعلام استقلال چچن با رویدادهای زیر آغاز شد:

در ۹ و ۱۰ سپتامبر ۱۹۸۹، دومین کنگره مردم اینگوش در گروزنی (سولژا-گیالا) برگزار شد که در نهایت مسیر خروج اینگوش از جمهوری سوسیالیستی شوروی چچن-اینگوش را تعیین کرد.

در ۲۳ و ۲۵ نوامبر ۱۹۹۰، اولین کنگره ملی چچن در گروزنی (سولژا-گیالا) برگزار شد که در آن حاکمیت دولتی جمهوری چچن (نوخچیچو) اعلام شد. کمیته اجرایی کنگره سراسری مردم چچن (ANCP) به ریاست ژنرال نیروی هوایی، جوهر دودایف، انتخاب شد.

در تاریخ ۲۷ نوامبر ۱۹۹۰، شورای عالی جمهوری سوسیالیستی خودمختار چچن-اینگوش (بخشی از جمهوری سوسیالیستی شوروی سوسیالیستی شوروی – اتحاد جماهیر شوروی)، بر اساس تصمیم اولین کنگره مردم چچن، اعلامیه حاکمیت دولتی جمهوری چچن-اینگوش را تصویب کرد.

در ۱ و ۲ سپتامبر ۱۹۹۱، سومین جلسه OKChN برگزار شد که در آن شورای عالی جمهوری چچن ایران برکنار و تمام قدرت در چچن به کمیته اجرایی OKChN به ریاست جوهر دودایف منتقل شد. قطعنامه‌ای در مورد برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و پارلمان جمهوری چچن تصویب شد. اسناد قانونی اصلی برای برگزاری انتخابات تدوین و کمیسیون انتخابات تعیین شد. به کمیته اجرایی OKChN دستور داده شد تا انتخابات را سازماندهی و برگزار کند.

در ۶ سپتامبر ۱۹۹۱، کمیته اجرایی OKChN به ریاست جوهر دودایف کنترل مراکز اصلی سیاسی و اداری در گروزنی و بقیه چچن را به دست گرفت. شورای عالی جمهوری چچن ایران به دلیل از دست دادن مشروعیت خود منحل شد. کمیته موقت کنترل بر کار مجتمع اقتصادی ملی به عنوان یک دولت موقت تأسیس شد. ۶ سپتامبر به عنوان روز احیای استقلال دولتی مردم چچن اعلام شد.

در ۲۷ اکتبر ۱۹۹۱، تحت نظارت نمایندگان ۲۷ کشور و سازمان جهان، انتخابات ریاست جمهوری و پارلمان جمهوری چچن برگزار شد. جوهر دودایف به عنوان رئیس جمهور جمهوری چچن انتخاب شد.

در ۱ نوامبر ۱۹۹۱، رئیس جمهور منتخب جمهوری چچن، جوهر دودایف، اولین فرمان خود را صادر کرد – “در مورد اعلام حاکمیت دولتی جمهوری چچن”.

در ۹ نوامبر ۱۹۹۱، در شهر گروزنی، در ساختمان تئاتر درام خانپاشی نورادیلوف، مراسم تحلیف اولین رئیس جمهور جمهوری چچن، جوهر دودایف، برگزار شد.

در ۷ اکتبر ۲۰۰۷ (۲۵ رمضان ۱۴۲۸)، رئیس جمهور جمهوری چچن، امیر مجاهدین قفقاز، دوکو عمروف، از برقراری کامل حکومت شریعت در سراسر قلمرو دولت چچن و سرزمین‌های قفقاز شمالی، که منطقه عملیات نظامی هستند، خبر داد و تشکیل دولت اسلامی – امارت قفقاز – را اعلام کرد. (انتشار رسمی بیانیه امیر دوکو ابو عثمان در مورد اعلام امارت قفقاز). ایچکریا به پایه و اساس دولت پان قفقازی امارت قفقاز تبدیل شد.