
تاریخ جنایات کفار سکولار در حق امت اسلامی را بشناسید. قتل عام مسلمین اینگوش (۴)
از خاطرات ساکن اینگوشتیا، آ.-م. گاتیف
ترجمه: کارزان شکاک
روز بعد، اتفاقات وحشتناکتری شروع شد، اتفاقاتی که هرگز از خاطرم پاک نخواهند شد. صبح، گروههایی از مردم آشفته شروع به حمله به سالن ورزشی کردند؛ آنها خود را شبهنظامیان و نگهبانان معرفی کردند. آنها سالن ورزشی را غارت کردند، مردان را بیرون کشیدند و وحشیانه کتک زدند. آنها مردان جوان و قوی را انتخاب کردند. آنها تیمور را به شدت کتک زدند، به خصوص به سرش ضربه محکمی زدند. سپس، حدود پنج نفر را انتخاب کردند – به یاد دارم یکی از آنها یاندیف بود، همان کسی که در فرودگاه گروگان گرفته بودند – و آنها را بیرون بردند. صدای شلیک گلوله آمد. آنها اعدام شدند.
من نزدیک تیمور و لیلا، زن اتوبوسمان، ماندم و به او در نگه داشتن نوزاد کمک میکردم. و وقتی دو اوستیایی با مسلسل به تیمور نزدیک شدند تا او را برای تیرباران ببرند (آنها فریاد میزدند که یکی از اوستیاییها را کشتهاند و باید به دیگری شلیک کنند)، من با مشت به سمت آنها حمله کردم و با قنداق تفنگ محکم به سرم کوبیده شد. مردان دیگر نیز شروع به حمله به اوستیاییهای مسلح کردند. سپس آنها شروع به تیراندازی مستقیم به ما کردند. آنها تیمور و دو مرد دیگر را کشتند و یک مرد مسن اینگوشی به نام باگاودین را زخمی کردند.
اوستیاییها سه جسد را بیرون بردند و باگاودین را که از ناحیه سر و سینه زخمی شده بود، روی زمین رها کردند. من نمیتوانستم به او نگاه کنم، زیرا هرگز در زندگیام خون یا جسد ندیده بودم. گروگانهای دیگر به باگاودین کمک کردند و زخم او را بستند و از پیراهنهای خودشان به عنوان باند استفاده کردند.
ضربهای که با قنداق تفنگ به سرم خورد، باعث شد حالت تهوع شدیدی داشته باشم. از یکی از نگهبانان که اسمش تایموراز بود خواستم اجازه دهد به راهرو بروم تا روی زمین بالا نیاورم. او مرا تا دستشویی همراهی کرد. آنجا، از هوش رفتم. در سالن ورزشی به هوش آمدم. به نظر میرسید مدت زیادی گذشته است، اما معلوم شد که فقط یک ساعت از تیراندازی در سالن گذشته است. باگاودین زخمی مرده بود. دختر نوزاد لیلا شروع به مردن کرده بود.
اوستیها درخواستهای خشمگین بزرگان اینگوش برای آزادی لیلا را نادیده گرفتند. یکی از آنها به طور خاص طعنه میزد و پیشنهاد میکرد که دختر را خفه کنند – این کار باعث میشود راحتتر بمیرد.
من هنوز از قتل چهار مرد اینگوشی، از جمله همدردم، تیمور، که مدتها بود نتوانسته بود بهبود یابد، در شوک بودم. ۱۷ کودک در سالن ورزشی بودند که سن آنها از ۵ ماه تا ۱۱ سال بود. لازم به ذکر است که به جز کوچکترین آنها که گریه میکرد، بقیه شجاعانه رفتار کردند.
به تدریج با نگهبان، تیموراز، که دو سال از من بزرگتر بود، تماس گرفتم. او به من گفت که اینگوشها به اوستیاییها حمله کردهاند، جنگی در جریان است و غیره. در حالی که با او صحبت میکردم، پنج یا شش اوستیایی مسلح به مسلسل دوباره وارد اتاق شدند، فریاد میزدند و فحش میدادند. آنها با عجله شروع به انتخاب مردان از میان گروگانها کردند و دستهایشان را بستند. دو نفر از آنها به من نزدیک شدند و مرا به سمت گروه مردان انتخاب شده هل دادند. تیموراز از من حمایت کرد و توضیح داد که من هنوز جوان هستم. آنها شروع به فحش دادن به یکدیگر به زبان اوستیایی کردند، اما تیموراز موفق شد با من مبارزه کند. آن سه مرد را بیرون بردند و دیگر هرگز برنگرداندند. تیموراز گفت که آنها را برای تیرباران میبرند و او جان مرا نجات داده است.
برای دومین شب نتوانستم بخوابم. صبح، نالههای لیلا و سپس فریادهای زنان دیگر را شنیدم. کم کم دلیل جیغها برایم روشن شد: دختر کوچک لیلا مرده بود و زنان در سراسر سالن ورزشی شیون میکردند. مردان بالغ نیز گریه میکردند و از یکدیگر روی برمیگرداندند. من هیچ قدرتی برای واکنش به آنچه اتفاق افتاده بود، نداشتم. بلند شدم و به دنبال تیموراز رفتم. نگهبانان دیگر در حال انجام وظیفه بودند و من دیگر هرگز تیموراز را ندیدم. لیلا، مادر دختر مرده، از هوش رفته بود. آن صبح وحشتناک، برای اولین بار ۲۰ قرص نان به سالن ورزشی آورده و روی زمین ریخته شد. آب تا نزدیک ناهار – سه سطل – آورده نشد. جسد لیلا و دختر کوچک را به جایی بردند و از آن زمان او را ندیدهایم.








