روزشمار جهاد چچنی ها در جنگ گروزنی با کفار محارب و اشغالگر روسی و قدم به قدم با مجاهدین چچن (۱۵)

روزشمار جهاد چچنی ها در جنگ گروزنی با کفار محارب و اشغالگر روسی و قدم به قدم با مجاهدین چچن (۱۵)

به قلم: شمس‌الدین نشخوف، شرکت‌کننده در جنگ

ترجمه: کارزان شکاک

سه مانع اول ترس.

سپس همه کسانی که به گروزنی می‌رسیدند در میدان مینوتکا در قسمت جنوبی شهر جمع شدند. بوی جنگ از قبل در اینجا قابل لمس بود، زیرا گلوله‌های تانک، البته گاهی اوقات، به مجتمع‌های مسکونی اطراف می‌رسیدند. اما توپ اصلی از مرکز شهر می‌آمد. اکثر آنها غیرمسلح بودند. برخی نارنجک‌انداز داشتند، برخی سلاح سبک. تعداد کمی به مسلسل و نارنجک‌انداز مسلح بودند.

ورود به شهر را می‌توان غلبه بر اولین مانع ترس دانست. اما ترغیب مردم به رفتن به مرکز شهر، جایی که نبرد در جریان بود، دشوار بود. مسخدوف دستیاران خود را فرستاد تا از افراد جمع شده بخواهند به ستاد فرماندهی بیایند.

نماینده مسخدوف برای گروه‌هایی از شبه‌نظامیان سخنرانی کرد و سپس به همراه کسانی که تصمیم به جنگ گرفته بودند، به سمت مرکز شهر حرکت کرد. خیابان اصلی که آنها به سمت مرکز شهر می‌رفتند، زیر آتش خمپاره بود. در طول مسیر، برخی از داوطلبان عقب ماندند و بی‌سروصدا به خیابان‌های فرعی و ورودی‌ها پیچیدند. بنابراین، زمانی که به پل روی سانژا رسیدند، مواقعی بود که فقط پنج یا هفت نفر در گروه باقی مانده بودند و می‌توانستند جزو کسانی باشند که بر مانع دوم ترس غلبه کرده بودند.

تنها کاری که باقی مانده بود عبور از پل برای رسیدن به میدان بود، جایی که ساختمان شورای وزیران در سمت راست و کاخ ریاست جمهوری، جایی که ستاد کل در آن قرار داشت، در طرف دیگر میدان در سمت چپ قرار داشت.

این پل که به پل “سومینوفسکی” معروف بود، زیر آتش خودروهای جنگی پیاده نظام و مسلسل‌های سنگین از سمت کتابخانه جمهوری بود. و هر کسی که جرات عبور از آن را داشت، بر مانع سوم ترس غلبه می‌کرد.

چند ده نفر در مقابل پل جمع می‌شدند و پشت دیوارهای خانه‌های اطراف پنهان می‌شدند. گاهی اوقات، یکی از آنها، پس از خواندن دعا، از جا می‌پرید و در حالی که چمباتمه زده بود، از روی پل می‌دوید. اما بسیاری جرات نمی‌کردند و همچنان ایستاده به دیوارهای خانه‌ها چسبیده بودند.

روزی، شامیل باسایف نزدیک شد. او در وسط پل ایستاد، رو به شبه‌نظامیان کرد، دستانش را باز کرد و با صدای بلند فریاد زد: “به من نگاه کنید… ببینید، من ایستاده‌ام… ببینید، هیچ اتفاقی برای من نیفتاده است… بیایید برادران، به جلو! دنبالم بیایید!” برخی از داوطلبان به شامیل توجه کردند و از روی پل دویدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *