۳۰ سال از عملیات ۶ آگوست ۱۹۹۶ جهاد چچن (۲)

۳۰ سال از عملیات ۶ آگوست ۱۹۹۶ جهاد چچن (۲)

ضبط شده از سخنان مولودی ادوگف

ترجمه و ارائه شده توسط : کارزان شکاک

پس از جلسه، شامیل و گروهش مسیر دیگری را در پیش گرفتند. ما به سمت چیشکا ادامه دادیم.

یک راهنما ما را راهنمایی کرد. هنگام عبور شبانه از آرگون، روی سنگی لیز خوردم و توسط جریان آب برده شدم. نگهبان اصلان (عمر سوگایپوف) به سرعت مرا تعقیب کرد و موفق شد جلوی مرا بگیرد و به من کمک کند تا از آب بیرون بیایم. بله، این همان عمر سوگایپوف است که در طول جنگ دوم از لندن به کادیروف پناهنده شد (و قبل از آن، سعی کرد یک سوء قصد به باسایف ترتیب دهد).

بخش دیگری از سفر ما. وقتی از آرگون عبور کردیم، از یک منطقه باز گذشتیم. راهنمای ما ما را به منطقه‌ای مرتفع با بوته‌های بسیار انبوه هدایت کرد. هوا تازه داشت روشن می‌شد، اما هنوز تاریک بود. مجبور شدیم از میان بوته‌های انبوه بالا برویم.

هیچ مسیری وجود نداشت. یادم می‌آید که فوق‌العاده خسته بودم، کوله پشتی‌ام سنگین بود، لباس‌هایم هنوز خشک نشده بودند و خیس بودند، پاهایم عملاً فلج شده بودند. سپس احمد آدورخانوف دستم را گرفت و مرا با خود کشید و از میان بوته‌ها عبور داد.

سپس تمام روز منتظر ماندیم و سرانجام، اواخر شب، در مکانی با علف‌های بسیار بلند توقف کردیم. به استراحت نیاز داشتیم. چیزی شبیه بیشه بود. معلوم شد که ما در نزدیکی مواضع توپخانه روسیه اردو زده‌ایم. فکر می‌کنم چند ده متر بود، زیرا وقتی آنها شروع به تیراندازی کردند، صدای گلوله‌ها آنقدر بلند بود که به معنای واقعی کلمه کر کننده بود.

بالاخره، راهنما ما را به مقصدمان هدایت کرد. در آنجا، گروه ما دوباره تقسیم شد. اصلان به گروه دوم ماموریت داد و آنها رفتند. ما وسیله نقلیه گرفتیم. من تمام مدت با اصلان ماندم. در طول دو روز، از چندین روستا بازدید کردیم. سپس در خانه‌ای در یکی از آنها اقامت کردیم. من هیچ روستا یا نامی را ذکر نمی‌کنم.

در تمام این مدت، در حالی که ما در حال تهیه وسایل حمل و نقل و جابجایی بودیم، اصلان پیک‌هایی را به آدرس‌های مختلف با پیام می‌فرستاد و به آماده‌سازی‌های خود ادامه می‌داد. مواقعی هم بود که می‌توانستیم از طریق رادیو با هم ارتباط برقرار کنیم.

سپس، به احتمال زیاد در ۳ یا ۴ آگوست، من و اصلان عملاً در خانه‌ای در یک روستا تنها بودیم. به یاد دارم که اصلان بسیار نگران بود. ما صحبت کردیم و در مورد اوضاع بحث کردیم.

از مکالمه‌مان متوجه شدم که نگرانی او مربوط به این واقعیت است که او باید دستور حمله به روستا را بدهد، به این معنی که او باید مسئولیت عواقب احتمالی و مرگ احتمالی مجاهدین را بر عهده بگیرد. طبق توافق، عملیات باید پس از صدور دستور جداگانه اصلان آغاز می‌شد.

ماسخادوف همیشه یک دفترچه یادداشت با خود داشت که همه چیز را در آن می‌نوشت. به یاد دارم که او گفت طبق تخمین‌های او، فقط ۸۰۰ یا ۸۵۰ مجاهد وجود دارد. و اینکه نیروها کم و خطر زیاد است.

در یکی از مکالماتمان، به اصلان پیشنهاد دادم که «برای استخاره دعا کن و تصمیمی بگیر» و به یاد آوردم که چگونه مجاهدین و فرماندهان گردان اسلامی (آدام اومالاتوف، سوپیان عبدالله‌اف، اسلام حلیموف، عیسی عمروف، آپتی تاگیروف، ادریس سولومخادژیف و دیگران) اغلب در مورد استخاره صحبت می‌کردند.

اصلان این کار را کرد. یادم می‌آید که او استخاره می‌کرد. روز دوم، من و اصلان از هم جدا شدیم. او دستور حمله به شهر را داد. حتی قبل از ۶ آگوست، برخی از گروه‌های مجاهدین در حومه گروزنی بودند.

در شب ۵-۶ آگوست، حمله به شهر آغاز شد.

بعد از اینکه من و اصلان از هم جدا شدیم، در خانه‌ای در روستایی در نزدیکی گروزنی مستقر شدم. در آن زمان، یک تلفن همراه داشتم که توانستم از طریق یک واسطه آن را تهیه کنم. سرویس تلفن همراه از قبل کار می‌کرد.

من یک رادیو و یک تلفن همراه داشتم. یکی از مجاهدین (اسم او ادریس بود، او بعداً رئیس بخش ارتباطات شد؛ اتفاقاً، او در زمان عقب‌نشینی از ماخاچکالا در گروه ما بود) یک نقطه تکرار در یک UAZ در حوزه ۳۰ در گروزنی نصب کرد. از آن برای رله ارتباطات بین مجاهدین استفاده می‌شد. ادریس همچنین در ویدیوی آنلاین او در حال خواندن درخواستی برای روس‌ها، درست روی این ساختمان بلند، دیده می‌شود.

بنابراین، من به امواج رادیویی دسترسی مستقیم داشتم و می‌دانستم کجا و چه اتفاقی می‌افتد. وقتی حمله شروع شد، من چندین بار در روز (برای دریافت سیگنال تلفن همراه) به اتاق زیر شیروانی می‌رفتم و با آژانس‌های مختلف تماس می‌گرفتم و از نبرد در شهر گزارش می‌دادم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *