خاطرات غربت(۷) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

خاطرات غربت(۷) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

به قلم: مجاهده غریب

درگیری جان‌فرسا ادامه داشت. عبیده ایستاد و موهای مشکی اش را پشت سرش جمع کرد و بست. اسلحه را وارسی کوتاهی کرد و به جلو رفت. جواب هر تیر را با تیر می‌داد. ترس در دل او معنایی نداشت. با چشم نافذش نگاهی به آسمان انداخت. موهایش را باز کرد. پارچه‌ای را از جیب خود بیرون آورد؛ سریع تا کرد و بر پیشانی بست.

نوعی شعف در چهره‌اش بود. چشم‌هایش چون لبش می‌خندید. آماده ملاقات بود؛ ملاقات الله و حورالعین.
گلوله‌ها از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا زودتر در تن او جا خوش کنند و او را زودتر به مقصودش برسانند. باد موهایش به رقص درآورده بود.

ناگهان روی زمین افتاد و موهایش چهره‌ خندانش را پوشاند. با آخرین توانی که در جانش بود، سرش را بلند کرد. برق نگاهش سمت ما بود و تبسم ملیح بر لب‌هایش. جان به لب به سمت دشمن پیشروی کردیم و از او دفاع نمودیم.

دوستی سمت او رفت و بلندش کرد تا از محاصره خارجش کند. سر و پا و سینه‌اش خون‌آلود بود. آن مجاهد هم زخمی شد ولی مؤفق به خروج از آن تنگنا شد و عبیده را با خود برد.

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ ۚ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ (۷۳/سورة التوبه)
ای پیغمبر! با کافران و منافقان جهاد و پیکار کن (تا ایشان را از کفر و نفاق برگردانی) و بر آنان سخت بگیر و (با ایشان خشن باش. این مجازات کنونی ایشان است و در آخرت) جایگاهشان دوزخ است و چه بد سرنوشت و چه زشت جایگاهی است!

لحظه‌به‌لحظه به خوش‌سعادتی یاران غبطه می‌خوردیم. زور جنگ کمتر شده بود. نزدیک عبیده رفتم. موهایش را از روی صورتش کنار زدم. رودی از خون از زخم‌هایش جاری بود. نفس‌های آخرش بود. عطر خون مجاهد زیر بینی‌ام پیچید؛ سبحان الله چه رایحهٔ خوشی داشت!

باز باران تیرها از سر گرفته شد. گلوله‌ای آتشین بر سینهٔ عبیده فرو رفت. خاک را از چهره‌اش پاک کردم و دست را بر زخمش فشردم. نفس ضعیفی کشید و آرام زمزمه کرد: «فُزْتُ ورب الکعبه».

لب‌های خشک و تَرَک‌برداشته‌اش به تکان آمد. گوشم را نزدیک بردم که با نوایی ضعیف وصیتش را شنیدم:
«به پدر و مادرم بگید عبیده وقت شهادت خیلی خوشحال بود… برای ملاقات ربﷻ خودش را قربان کرد… بگید… پسرتون برای دفاع از اسلام… راه هجرتو انتخاب کرد و… شهید شد.»

نفسش رفت. بی‌تاب صدایش زدم که چشم باز کرد. ادامه داد:
«به جوانان امت بگید… الان دیگه وقت عیش و… خوشی نیست… برای رسیدن به آرامش… برای دیدن… صحنه آزادی بی‌دفاعا… باید جون خودتان را… تو این راه مبارک… فدا کنید.»

برادرها درگیر بودند و من درد عبیده را نسبت به اسلام و مسلمان‌ها از تکه‌تکه واژه‌ها دریافتم و در لوح سینه حک کردم تا همانگونه که گفته بی‌کم‌وکاست به امّت محمدﷺ برسانم.

تنها خوشیِ لقا را در میدان می‌شود یافت. شادی را در چهرهٔ مجاهدی که در حال دست‌وپنجه‌ نرم‌کردن با مرگ و زندگی است و بهترین را برمی‌گزیند. می‌توان دید که آخرت را چه راحت به خوشی ظاهریِ دنیای فانی ترجیح می‌دهد. پیِ سختیِ این راه را به جانش می‌مالد.

گویا درهای جنت گشوده شده بودند که چهره‌ی عبیده به‌یکباره درخشید. چهره‌اش چون کودکی تازه متولد شده شکوفا شد. اَشهَدِ خود را با صدایی خفه زمزمه کرد و در آن بیابان با سینه‌ای سوراخ‌شده سوی الله پرواز کرد.

هر کدام از شهدا تکه‌ای از قلب ما بودند که در آن وادی جا می‌گذاشتیم و می‌رفتیم. یکی‌یکی از تعداد ما کم می‌شد و طوفانی شدید در قلب ما برمی‌خاست. چشم‌ ما چون چشم یتیمی غرق اشک بود. تنها جوشش غیرت و حمیت بود که ما را به تلاش بیشتر وادار می‌کرد.

از میان آن جمعیت تنها ما سه نفر باقی مانده بودیم که یکی زخمی بود. زخم عمیق خود را چیز طبیعی و خراش سطحی می‌دانست و توجه‌ای به آن نداشت.

با همان حالت تدافعی عقب‌عقب می‌رفتیم. تا اینکه مؤفق به خروج از محاصره شدیم و خود را به رودخانه بزرگ رساندیم. باز دوباره نیروهای دشمن ما را محاصره کردند.

امیر و زخمی‌ها در غار بودند و برادری پا تند کرد که خود را آنجا برساند و آن‌ها را مطلع کند که سریع آنجا را تخلیه کنند. بعد از خروج آن‌ها دشمن غار را مورد هدف قرار داد و با خاک یکسان کرد.

علاوه بر جسم خسته و زخمی، روحم نیز با شهادت یارانم مجروح شده بود. توان حرکت نداشتم. به خود نهیب زدم که نه من مجاهد هستم. درد امت را می‌فهمم و غم فراق عزیزانم را به جان می‌خرم. دنیا پل رسیدن به بهشت است. عمر کوتاه است و یکی زودتر و دیگری دیرتر به آرزوی شهادت می‌رسد.

و روزی خواهد رسید که من نیز پرواز خواهم کرد، به پهنای این آسمان آزادانه به هر سو که دلم بخواهد بال می‌زنم. کنار دوستان شهیدم سپری خواهم کرد بدون غم و اندوهی.

ادامه خواندن خاطرات غربت(۷) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

امارت اسلامی افغانستان پیشنهاد سازمان امنیتی آمریکا( c.i.a) جهت تولید نا امنی در دارالاسلام ایران را رد کرد

امارت اسلامی افغانستان پیشنهاد سازمان امنیتی آمریکا( c.i.a) جهت تولید نا امنی در دارالاسلام ایران را رد کرد

حکومت سکولار و دارالحرب آمریکا در نشست دوحه به امارت اسلامی افغانستان پیشنهاد داده در مقابل ناامن کردن ایران، پولهای بلوکه شده افغانستان را آزاد می‌کند.

منابع نزدیک به هیئت مذاکره‌کننده امارت اسلامی در دوحه اعلام کردند نماینده آمریکا در چند دیدار اخیرش با طالبان صراحتاً اعلام کرده که کاخ سفید حاضر است در عوض ایفای نقش ناامن‌کننده ایران از سوی طالبان، بخشی از دارایی‌های افغانستان که پیش از این توسط واشنگتن بلوکه شده را آزاد کند، موضوعی که طالبان به آن پاسخ منفی داده است.

خاطرات غربت(۶) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

خاطرات غربت(۶) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

به قلم: مجاهده غریب

دلیر مردان یکی پس از دیگری به دیدار پروردگار رفتند. قلم ضعیف‌تر از آن است تا از غیرت و شجاعت شهیدان بنویسد. تمام تاریخ اسلام مملو از غیرت دین‌داران مجاهد است.
شهدا گلزار بهشت ​​اسلام هستند؛ غنچه‌هایی از بوستان بزرگان امت‌.

بعد از شهادت‌ این عزیزان، جنگنده‌های هوایی ناپدید شدند. گرد هم آمدیم و از حال هم پرسیدیم. حال همه خوب بود و فقط همان دو یار به دیار ابدی کوچ کرده بودند.

جنگنده‌های تازه‌نفس دیگری آمدند. قبلش فکر می‌کردیم دیگر باز نمی‌گردند اما با نیروی جدید ظاهر شدند. دوربین‌های کشفی محل ما را به سرنشین‌های جنگنده گزارش می‌کرد. بار دیگر جنگ آغاز شد و محل شهدا مورد هدف قرار گرفت.

آن‌روز از پا نیفتادیم و تکبیرگویان گلوله‌ها را شلیک می‌کردیم. تک‌تک آن گلوله‌ها برای ما ارزشمند بود. نباید به هدر می‌رفت و باید دشمن را سر به نیست می‌کرد.

بمباران شروع شد؛ برای عاشقان شهادت باران رحمت بود. یک برادر دیگر هم جام شهادت را نوشید. عمر، یکی دیگر از دوستانم زخمی شد. در کمین بی‌حال افتاده بود. خون زیادی از او رفته بود. یارای حرکتی نداشت. نفس‌های آخرش بود.

در آن اوضاع متشنج با دیدن او یاد خوابش افتادم و قلبم مچاله شد. برایم تعریف کرده بود «خواب دیدم جشن عروسیمه؛ اونم دومین…! دختر کوچولوم داشت گریه می‌کرد، اومدم کنارم و پرسید که بابا چرا ازدواج کردی…؟!»
سبحان‌الله! مراسم عروسی‌اش در چنین ماه مبارکی در جنت با حوران سیاه‌چشم برپا شده بود…

وقت ظهر شده بود. همچنان دو گروه با شجاعت و برای رسیدن به هدف خود نبرد می‌کردند.
وقتی لشکر تعداد کثیری از کشته‌شدگان خود را که چون مورچه‌های سیاه هر گوشه پخش و پلا و افتاده‌ بودند را می‌دیدند، همت‌شان از دست می‌رفت. فهمیدند که ما اهل تسلیم‌شدن نیستیم. برای راهی می‌گشتند تا خود را از این مخمصه نجات دهند.

جنگنده‌ها بالا سر ما پرواز می‌کردند. گرمای هوا اذیت می‌کرد. زبان ما به سقف دهان چسبیده بود؛ قوای ما تحلیل رفته بود. با زبان روزه و سوزش زخم‌ها، تشنگی و بی‌رمقی حال، نداشتن مهمات کافی، همه این‌ها سبب عقب‌نشینی ما شد. عقب‌نشینی برای جمع‌کردن قوای بدنی و حملهٔ سهمگین به قلب دشمن.

امیر گفت که باید محاصره دشمن را بشکنیم. مجاهدین زخمی به کمک چند مجاهد دیگر با امیر به عقب برگشتند. همراه با چند برادر برای دفاع یکجا جمع شدیم و حرکت کردیم.

راه ما وسط یک رودخانه کوچکی که به رودخانهٔ بزرگ گومل وصل می‌شد، می‌رسید. دشمن را به خود مشغول کردیم تا زخمی‌ها زودتر از آن‌جا عبور کنند و بعد ما خود را از محاصره نجات دهیم.

قدم‌به‌قدم پا به عقب می‌گذاشتیم. از رودخانه گذشتیم و به خشکی‌ای که پناهگاهی نداشت و بیابان وسیعی بود رسیدیم.

مورد هدف دشمن قرار گرفتیم. راه فراری نبود. پشت سر ما نیروهای زمینی دشمن بودند و بالا سر ما جنگنده‌ها. ضربه‌های مداوم دشمن با بی‌پناهی ما، دست‌دردست هم داده بودند تا دشمن به پیروزی برسد.

در ان وادی سرگردان بودیم. چند سپه‌سالار جلو رفته تا دشمن را به خود مشغول کنند و باقی راهی را برای عبور از دل آن بیابان برهوت باز کنند. دوست دیگرم حنظله سمت دشمن رفت. چند گامی جلوتر نرفته بود که تیر خورد و افتاد.

چه زیباست با دهانی روزه و لب‌های ترک‌خورده سمت خالق اوج بگیری. چه زیباست در وادی پر خار دنیا خدای مهربان را با عمق جان صدا بزنی و تنها او را بخواهی. چه زیباست بهشت ابدی را با چشم‌های فانی در میان شعله‌های جنگ، گلزار و گلستان ببینی و غرقش شوی. و زیباست در راه محبوب از خودبی‌خود شوی و جانت را دو دستی تقدیم جانان کنی…

حنظله شهید شد و برای کمک با برادر دیگر که پایش زخمی شده بود دشمن را زیر آتش جنگ گرفتیم.

ادامه دارد ان شاءالله

خاطرات غربت(۵) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

خاطرات غربت(۵) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

به قلم: مجاهده غریب

هوا گرم بود و مجاهدین تشنه. رگبار بود و رگبار. گلوله‌ها روی تن دشمن می‌نشست و آن‌ها را از پای درمی‌آورد. حین جنگ در دل دعا می‌کردیم. ساعت از نُه گذشته بود و تنور همچنان داغ بود.

چشمان خالد می‌درخشید. وقتی صدایش زدم، سربازهای تباه‌شده را با سر نشانش دادم، صورتش از خوشی گل انداخت؛ همهٔ آن‌ها را یک‌تنه از بین برده بود.

آن وقت همه دوستان با اخلاص بسیار از تمام تاکتیک‌هایی که بلد بودند استفاده کردند. کشته‌شدگان طرفِ مقابل از حد گذشته بود. الله اکبر ولله الحمد.

حافظ عبیده خود استاد فن جنگ بود. جبهه مقابل برای شکست ما از انواع سلاح‌ها استفاده می‌کرد؛ اما موفق نمی‌شد.
در مقابل چشمان شکاری عبیده اگر دشمن ظاهر می‌شد زنده بازنمی‌گشت. شجاعتش نیز مانند حضرت عمر و حضرت خالد ابن ولید بود. با شخصیت ابوعبید بن جراح پیش می‌رفت و طرح و نقشه سعد ابن ابی‌وقاص را می‌ریخت.

با گذشته چهارده قرن دین ما با غیرت سربازان بهادرش روشن مانده و می‌درخشد. اجداد ما چراغ راه ما بودند. هر قدم آن‌ها فصل جدیدی از تاریخ را آغاز می‌کند. باطل در آن روشنایی دود هوا می‌شود.

دشمن عاصی شد و دیگر تاب نیاورد. گلوله‌های تک‌تیرانداز به سمت عبیده جاری شد. خداوند به عبیده استعداد خاصی داده بود؛ برای اینکه دشمن را مشغول کند جست‌وگریز می‌زد و جای خود را دم‌به‌دم عوض می‌کرد، و تا حدودی توانسته بود حملات دشمن را خنثی کند.

ساعت ۱۰ دوربین کشفی دشمن بلند شد. چند دقیقه بعد صدای هلی‌کوپترهای دشمن نزدیک شد. با رسیدن آن‌ها مجاهدین برای محفوظ ماندن خود جای خود را تغییر دادند.

میدان بدون سرپناه بود. جایی برای استتار نبود. بازهم تعداد افراد ما در مقابل دشمن مانند نقطهٔ سیاه روی لباس سفید بود.

حملات هوایی شروع شد. اولین شلیک سمت ملنگ بلوچ رفت که به فضل الله هیچ ضرری به او وارد نشد و محفوظ ماند. مقابله با چنین دم‌ودستگاه‌های پیشرفته در میدانی وسیع با دستانی خالی دیوانگی بود. اما نصرت الهی همراه ما بود.

مردم به مجاهدین دیوانه می‌گویند؛ بخاطر اینکه کارهایشان مردم را به تعجب می‌اندازد. این مقابله را عاقلانه نمی‌دانند.

آن‌ها وقتی چون ما تشنه لقای الله شوند، آن وقت آتش جنگ را گلستان و شهد جهاد و شهادت را شیرین می‌یابند. آن صورت است که به وعده الهی وفا و مانع سرکشی ابرقدرت‌های جهان می‌شوند، بدون اینکه ترس و هراسی به خود راه دهند.

هلی‌کوپترها بمباران می‌کردند. الله چشمان آنها را کور کرده بود. خالد و عبیده کنار هم ایستاده بودند که همان لحظه مورد هدف قرار گرفتند. باز کوتاه نیامدند با حالتی بی‌نظیر و فرقی خونین سلاح به دست، سمت هلی‌کوپتر شلیک می‌کردند. با نعره‌های تکبیر خود میدان را به آتش کشیده بودند.

بار دیگر هلی‌کوپتر بالای سر ما قرار گرفت و با تیرهای مسلسل زمین را سوراخ سوراخ می‌کرد. چرخشی زد و بالا سر خالد قرار گرفت. جسم بی‌جان خالد نقش زمین شد.

صبح قبل از شروع جنگ خالد به دوستان گفته بود که امروز شهید می‌شوم. حلالیت طلبیده بود. گویا به او الهام شده بود تا بال‌هایش را برای پرواز آماده کند.

برادرم شهید شد. با همان لبخند همیشگی و چهره‌ای شاد. خالد مظلوم تکه‌ای از قلب ما بود و خود در دریای محبت اللهی غرق. آن‌لحظه پیش‌ روی ما خون‌آلود سر بر زمین گذاشته بود. همان زمینی که روز قیامت گواهی به دلاوری و شهادت او می‌دهد.

عمر کوتاهش یادآور هیبت و شهامت محمد ابن قاسم بود. خود را مزین به صفات سلطان محمد فاتح کرده بود؛ زیرک، دوراندیش، باتقوا و باصلابت.

خالد همیشه می‌گفت که من زودتر از شما به ملاقات الله می‌روم. دعایش این بود که یاالله شهادت را در ماه مبارک رمضان می‌خواهم. و آن روز بیست‌ودوم رمضان بود.

روزی کنار هم نشسته بودیم که صحبت از سرزمین‌های غصب‌شده اسلام شد. آهی سرد کشید. صحبت ما که به اسارت مسلمانان در بیت‌المقدس و خواهران زندانی رسید، با شور نوجوانی و حالتی کوبنده قسم یاد کرد که تا وقتی بیت‌المقدس را فتح نکنیم، خلافت اسلامی بر پا نشود و دمشق پایتختِ اسلام نگردد هیچ‌وقت آرام نگیرد.

با روی خون‌آلود به وعده خود با پروردگار وفا کرد و لقب اولین شهید این معرکه را برای خود ثبت کرد.

در آن لحظات میدان از غرش خالد تهی گشت. شور نبرد آتشین‌تر شد. برادران با خشمی بیشتر حمله می‌کردند و خود را با رفتن پسرِ دوست‌داشتنی نباختند.

  هر کس از خود هنری نشان می‌داد.

ان شاءالله ادامه دارد

خاطرات غربت(۴) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

خاطرات غربت(۴) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

به قلم: مجاهده غریب

بیست‌ودوم ماه مبارک رمضان بود. راه طولانی در پیش داشتیم. بعد از خوردن سحری مشغول جمع‌آوری وسایل‌های اندک‌مان شدیم.
دوستم عبیده مشغول ترمیم‌کردن سلاحش بود. برادرهای دیگر خشاب‌ و تیرها را جابه‌جا می‌کردند. حوصله‌ام نکشید، رو به عبیده کردم و از او خواستم تا دستی به سلاح من هم بکشد. خندید و سلاح‌ام را گرفت تا صفایی به آن بدهد.

به او خیره شده بودم. به این فکر می‌کردم که در این سن کم، چگونه تمام صفات مجاهدها در او جمع‌شده است. نوجوانی حافظ بود. تبسم یار همیشگی لب‌هایش بودـ هیچگاه او را بدون لبخند ندیده بودم. روحیه و چهره‌اش حالت خاصی داشت تا به او نگاه می‌کردی، بی‌اراده قلبت چون لب‌هایت می‌خندید. سختی‌ها را یک‌تنه برداشت می‌کرد تا راهِ رسیدن به هدفمان کوتاه‌تر شود.

بعد از نماز صبح حرکت کردیم. مسیر پیش روی ما صحرایی پهناور بود. هوای وزیرستان جنوبی برای کسانی‌که آن‌جا رفته‌اند آشنا است؛ خیلی زود هوایش تغییر می‌کند. قمقمه‌های خود را پر از آب کردیم. هرجاکه آب تمام می‌شد در جستجوی آن بودیم.

به روستایی رسیدیم. برادری دوربین شب (حراری) خود را به‌چشم زد. هر چه می‌دید شرح می‌داد. گفت که موتورهای نظامی درحال جستجو هستند. احتمال داد که شاید از آمدن ما باخبر شدند!

امیر دستور داد تا وقتی که سواره‌ نظام‌‌ها از تک‌وتا بیفتند مخفی شویم تا بعد به فکر حرکت باشیم.
پنهان شدیم. موتور سوارها از چند کیلومتری ما رفت‌وآمد داشتند.

دوربین کشفی نظام بالای سر ما قرار گرفت؛ اما هنوز در دید آن‌ها نبودیم. کمی جلوتر رفتیم و خود را برای حمله آماده کردیم.
نزدیک صبح بود و خورشید در آن میدان جلوه‌گری نکرده و انوارش را بر کوه‌ها نتابانده بود.

مجاهدین یکی‌یکی جمع شدند. مشورت کردند و برای حمله اتفاق‌نظر کردند؛ تسلیم‌شدن کار ما نبوده و نیست.
امیر دست‌هایش را برای دعا بلند کرد و ما نیز به اتباع از او چنین کردیم. او از الله یکی از دو نیکی (پیروزی یا شهادت) را طلب می‌کرد. اشک‌های مجاهدین به زمین می‌چکید و دعاهایشان سمت آسمان پرواز می‌کرد.

در محاصره دشمن بودیم بدون ان‌که آن‌ها بدانند. منظره‌ای عجیبی بود؛ جلوه‌ای از خلوص و دیدار معبود. قلب‌های ما خالی از کینه و عداوت، با شوق رسیدن به شهادت می‌تپید. آن‌لحظه هیچ صدایی به گوش ما نمی‌رسید الاّ نجوای رازآلود با خدا. زمینِ تشنه، قطرات چشم مجاهدان را جذب می‌کرد. سر و سودای لشکرِ داوود تنها با الله و برای الله بود و لشکر جالوت پشت کوه‌ها مانور می‌رفت.

جنگ ما جنگ طائفه‌ای نبود؛ ما بر فراز آن کوه‌ها، با فریاد خود به گوش جهانیان می‌رساندیم که اسلام تنها نیست. سربازانش در هر گوشه و اکناف در کمین باطل نشسته‌اند.
آن‌روز روز امتحان بود.

برادرها به چند دسته تقسیم شدند. هرکدام پشت سنگ بزرگ و صخره‌ای مستقر شدند.

با غریو و تکبیر هیبت‌انگیز ملنگ بلوچ دشمن فهمید که لشکر داوود برای زورآزمایی آمده. دشمن سخت غافلگیر شده بود. مجاهدها تکبیرگویان شلیک می‌کردند. تعداد زیادی از دشمن مجروح و کشته شدند.

جای تعجب آن‌جا بود که مجاهدها در هیچ آموزشگاهی فارغ‌التحصیل نشده بودند و نه آموزش رزمی کافی دیده بودند. اما با توکل بر الله دشمن را زیر پوتین خود له کردند.

اگر تنها زور باز و داشتن تجهیزات برای پیروزشدن کفایت می‌کرد حتما با دیدن افراد جبهه دشمن می‌گفتند که حتما آن‌ها فاتح میدان می‌شوند؛ اما اینگونه نشد. تعداد مقتولین آن‌ها بیشتر از تعداد افراد ما بود. فکر می‌کردیم که فرشتگان آسمانی برای امداد ما آمده بودند که از آن بی‌خبر بودیم.
”ولله جنود السموات والارض وکان الله عزیزاً حکیما” ما به این آیه مبارکه سوره فتح ایمان داشتیم و نصرت شدیم.

با دهانی روزه، زیر ظل آفتابِ داغ بی‌رمق شده بودیم. تشنه بودیم اما همچنان می‌جنگیدیم.

ان شاءالله ادامه دارد

موقف تحریک طالبان پاکستان در مورد اعلامیهٔ جرگه بزرگ قبیله‌ای

موقف تحریک طالبان پاکستان در مورد اعلامیهٔ جرگه بزرگ قبیله‌ای

در پایان یک جرگه بزرگ قبیله‌ای در هتلی در پیشاور، ادعا شده است که افغانستان مسئول اقدامات علیه نیروهای امنیتی در ولسوالی‌های مختلف خیبر پختونخوا است – وخواستار اقدام علیه طالبان افغانستان شده است.
این جرگه در بیانیه خود از یک سو مدعی شده است که کارشکنی صلح در مقابل دلار، یک پروژهٔ بین المللی است.
از سوی دیگر، برای پرده‌کشیدن بر سیاست شکست خورده خود، تلاش کرده‌اند که مسئولیت این ناامنی‌ها را به دوش افغانستان بیندازند.
در حالی که واضح است چه کسی بیست سال است که در ازای دلار، آرامش کشور را خراب کرده است؟
کدام طبقهٔ سیاسی و نظامی برای اجرای پروژهٔ بین‌المللی روزبه‌روز بمب‌های جدید تورم را بر سر مردم می‌ریزد؟

آیا این واقعیت ندارد که پست‌ها و وزارت‌خانه‌های پاکستان به دستور نیروهای بین المللی توزیع می شود؟
آیا ایجاد مشکل برای امارت اسلامی در سازمان ملل با قرار دادن مسئولیت ناامنی پاکستان بر دوش افغانستان از برنامه‌های بین المللی نیست؟ از طرفی دیگر به نام تروریسم، بار دیگر برای ژنرال‌های پاکستانی، از نیروهای بین المللی فرصت‌های دستیابی به دلار تامین می‌شود؟

با وجود دانستن همهٔ این‌ها، بی‌انصافی است که ناامنی پاکستان را به گردن مجاهدین پاکستانی و طالبان افغان بیاندازیم – ما قبلاً چنین اتهامات بی‌اساسی را رد کرده‌ایم و به شدت آن‌ها را محکوم می‌کنیم.
به یاد داشته باشید! تحریک طالبان پاکستان به خاطر ارزش‌های دینی و منافع ملی خود به جهاد با نهادهای ظالم امنیتی و طبقاتی که مانع موجودیت این کشور و حقوق ملت‌ها از سرزمین خود بوده‌اند، پرداخته است. با کسانی که چندین دهه مانع هدف این کشور شده اند و حقوق و منابع ملت ها را به طور غیرقانونی اشغال کرده اند.

محمد خراسانی
سخنگوی: تحریک طالبان پاکستان

۱۹/ محرم الحرام / ۱۴۴۵ق- ق.م
۰۶/اگوست/۲۰۲۳

خاطرات غربت(۳) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

خاطرات غربت(۳) (قسمتی از سختی های بخشی از غربای اهل جهاد امت، در کشور اشغال شده و دست نشانده پاکستان)

به قلم : مجاهده غریب

وقت ظهر هر کسی مشغول کاری بود. یکی به نفل مشغول بود و دیگری به تلاوت. و تعدادی در فضای سبز جنگل قدم می‌زدند. من نیز جزء آن‌ها بودم.
شاخه‌ها با نقش و نگار طبیعت و شکوفه‌های ریز سفیدش دلبری می‌کرد. پرندگان با آواز خوش نوایی می‌سرودند. نسیم بوی عطر دل‌انگیز گل‌ها را می‌پراکند، چهره‌های مغموم را شاداب و غم قلب‌های خسته را با خود همراه می‌کرد و می‌برد. در آن طبیعت بکر قدم‌زنان لذت می‌بردیم و بهشت دنیا را سیر می‌کردم.

ناگهان هواپیما دشمن بر فراز آسمان به پرواز درآمد. فضا را صدای مهیب پر کرد. قبل از رسیدن دشمن پناه گرفتیم. با صدای گوش‌خراش بمب‌ها دست بر گوش نهادیم. هواپیماهای جنگنده دقایقی را مشغول بمباران بودند. مهماتشان که تمام شد، رفتند.
با رفتن آن‌ها سکوت حکم‌فرما شد. از پناهگاه بیرون آمدیم. همه گردهم آمدیم و مشغول نماز شدیم.

باز صدای هلی‌کوپترهای دشمن بلند و نزدیک شد. داخل جنگل متفرق شدیم. دوباره باران تیرها شروع شد. خانه‌های زیادی از مردم مظلوم آن روستا مورد هدف قرار گرفتند. هدف آن‌ها ما بودیم که بودن ما لو رفته بود. ولی چون مکان ما نامعلوم بود، خانهٔ مظلومین با خاک یکسان شد.

وقتی خبر رسید که مردم روستا اعم از زنان و کودکان زخمی و تعدادی شهید شدند، نفس‌ها در سینه بند آمد. تأسف خوردیم که ای کاش همراه ما سلاحی بود تا جواب خون را با خون و ضربه‌ای کاری به دشمن بدهیم.
دیگر ماندن ما در آن روستا صلاح نبود. وسائل اندک خود را جمع کردیم و رفتیم.

باران به شدت می‌بارید. هوا سرد شده بود. شب‌هنگام به کوهی دیگر پناه بردیم. سرمای شدید تن ما را می‌سایید. دعا می‌کردیم تا زودتر آفتاب طلوع کند، تا اندکی با نور آن گرم شویم.

بعد نماز صبح زیر درخت‌ها رفتیم و خوابیدیم. آن روز را بلاتکلیف و آواره گذراندیم. امیر همراه چند نفر در جستجوی مکانی امن رفته بود. ما نیز بیکار ننشستیم و اطراف را خوب بررسی کردیم؛ اما جای مناسبی برای گذراندن شب نیافتیم.
بعد از نماز مغرب برادری دست به دعا بلند کرد. او دعا می‌کرد و ما آمین‌گویان منتظر امدادغیبی بودیم.

“امیر در میانه راه وقتی که با ناامیدی نزد ما برمی‌گردد با یکی از اهالی روستا برخورد می‌کند. آن مرد هم شخص مهاجری بود. از حال ما جویا می‌شود. دلش به حال ما و آواره‌شدن ما می‌سوزد. همان‌جا یکی از دو خانه‌‌اش را در اختیار ما می‌گذارد. امیر همراه با مرد نزد ما بازمی‌گردد.”

وقتی آن‌ها آمدند دست‌های ما سمت خالق بلند بود. از او کمک می‌خواستیم. مرد نزدیک شد و سلام کرد. جریان را تعریف کرد. بعد از ما خواست تا با احتیاط دنبال او برویم. هنگامی‌که به محل رسیدیم از ما به خوبی پذیرایی کرد.

بعد از چند روز همه قبراق راهی عملیات شدیم. پیروز برگشتیم. تعداد عملیات ما خیلی زیاد بود. حتی در یکی از آن عملیات‌ها سردار نظامی ملیشه‌ای‌های نظام با تعداد زیادی از سربازانش به هلاکت رسید، و مجاهدین بدون تلفات برگشتند. این عملیات رعبی در قلب دشمن انداخت. مردم آن منطقه شناختی از مجاهدین نداشتند که در آن روزها تا حدودی آشنا شدند.

بنابر بعضی مشکلات به امر امیرها قرار بر این شد تا به کشور خود بازگردیم. راه‌های عبوری که خطر دستگیری ما کم‌تر بود به‌علت باران‌های زیاد خراب و مسدود شده بودند.

توقف نکردیم و راه افتادیم. شب‌ها را تا صبح در راه بودیم…
شبی که قرار بود از مرز بگذریم، بعد از نماز عشا از یک سیم گذشتیم. روز بعد خود را به کوهی سربه‌فلک‌کشیده رساندیم که بالا رفتن از آن مشکل بود. بالاتر که رفتیم با کمینگاه سربازان نظام روبه‌رو شدیم. متوجه ما نشدند. دوباره پنهانی برگشتیم و در میان کوهی دیگر خود را پنهان گرفتیم.
آن وقت مکان ما از مرز دورتر شده بود. باز دوباره به محل قبل برگشتیم و چند روزی را گذراندیم. اواخر ماه مبارک رمضان شد که رهسپار شدیم. باز شب‌ها مسیرها را می‌پیمودیم و روز به استراحت می‌پرداختیم.

ان‌شاءالله ادامه دارد.

کنایه ی احمد مسعود از «جبهه مقاومت لندغران»افغانستان به ایران و پاسخ امارت اسلامی به آن

کنایه ی احمد مسعود از «جبهه مقاومت لندغران»افغانستان به ایران و پاسخ امارت اسلامی به آن

به قلم: عبدالرزاق پروانی

به دنبال درگیریهای مختصر مرزی بین مرزبانان دو سرزمین اسلامی ایران و افغانستان احمد مسعود با کنایه ای جاهلانه خطاب به نظام اسلامی در ایران می گوید: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

اولا این شعر یک مصراع از غزل مولوی بلخی است که می گوید:

نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم                  در این سراب فنا چشمه ی حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من             به عاقبت به من آیی که منتهات منم

اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست               وگر خداصفتی دان که کدخدات منم   

در اینجا الله ج بندگانش را خطاب قرار می دهد و احمد مسعود خائن خودش را در این شعر در جای الله ج قرار داده است و ایران را خطاب قرار می دهد. نعوذ بالله.

در برابر این کفر گوئی و سخن جاهلانه ی احمد مسعود لندغر می بینیم که معاون سخنگوی امارت اسلامی افغانستان با این شعر حافظ شیرازی پاسخش را می دهد که می گوید:

بر درِ میخانه رفتن کارِ یک رنگان بُوَد /   خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

یعنی: رفتن به در میخانه (کنایه از ایران) کارِ  یک رنگان بی ریا است پس خودفروشان را به محلّۀ میخانه چیان (یعنی: ایران ) راه نیست و ایران جای خائنین و خودفروشان نیست و ایران از خائنین و خودفروشان حمایت نمی کند و اگر خائنی هم به آنجا برود هرگز به این ریاکار اعتماد نمی کند و در نهایت یا اصلاحش می کند یا دفعش می کند.

این یک واقعیت است که الله ج در مورد این منافقین آشکار شده می فرماید:  مُّذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَلِکَ لاَ إِلَى هَؤُلاء وَلاَ إِلَى هَؤُلاء وَمَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً ‏(نساء/۱۴۳) در این میان سرگشته و متردّدند. (گاهی به سوی دین می‌روند و گاهی به سوی کفر می‌دوند . زمانی خویشتن را در صف مؤمنان، و زمانی در صف کافران جای می‌دهند! امّا در حقیقت) نه با اینان و نه با آنان هستند (و گمراه و حیرانند) و هر که را خداوند (بر اثر اعمال زشت و ناپسندش) سرگشته و گمراه کند، راهی برای او (به سوی سعادت و هدایت) نخواهی یافت.‏

این پاسخ رسمی امارت اسلامی به این خائن لندغر علاوه بر معرفی احمد مسعودخائن و ریاکار، در واقع نشان دادن سیاستهای مناسب و جایگاه و موقعیت ایران (کوی می فروشان) است که خائنین را بر علیه امارت اسلامی افغانستان یاری نمی کند و اگر روزی نیاز به یاری رساندن باشد امارت اسلامی (یک رنگان) را یاری می دهد نه « خود فروشان را ».

در جنگ با احزاب سکولار و دشمنان دارالاسلام ایران اینگونه باشیم

در جنگ با احزاب سکولار و دشمنان دارالاسلام ایران اینگونه باشیم

به قلم: عثمان کُردستانی

سپاس و ستایش برای الله نیرومند استوار ، عزت دهنده بندگان مؤمنش و ذلیل کننده کافران دشمنش، و سلام و درود بر مبعوث شده با شمشیر تا رحمتی باشد بر جهانیان، و برخاندان و اصحاب و پیروان نیکش تا روز قیامت.

عمر بن خطاب می گوید:لاَ إِسْلاَمَ إِلاَّ بِجَمَاعَةٍ، وَلاَ جَمَاعَةَ إِلاَّ بِإِمَارَةٍ، وَلاَ إِمَارَةَ إِلاَّ بِطَاعَةٍ.[۱] قطعاً اسلام وجود ندارد مگر با جماعت و جماعت وجود ندارد مگر با رهبریت و رهبریت وجود ندارد مگر با فرمانبرداری و اطاعت.

پس بعد از تکمیل شریعت اسلام باید بدانیم بعد از ایمان و ورود به اسلام مهمترین کار «اهل جماعت» شدن و سکونت در دارالاسلام و اطاعت از رهبر دارالاسلام در غیر معصیت الله و مشارکت در جهادی است که تنها از کانال جماعت و اهل جماعت شدن انجام می شود نه از کانال فرقه ها و گروههای متفرق.

این روزها که کفار سکولار جهانی به رهبری آمریکا و متحدینش و با همراهی توله سگهای سکولار بومی از احزاب سکولار داخلی تهدیدی برای دارالاسلام ایران محسوب می شوند بر مومنین «اهل جماعت» که اهل جهاد شده اند لازم است به این آیه ی مبارکه عمل کنند که می فرماید: قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِینَ (توبه/۱۴)‏

‏( ای مؤمنان ! ) با آن کافران بجنگید تا خدا آنان را با دست شما عذاب کند و خوارشان دارد و شما را بر ایشان پیروز گرداند و ( با فتح و پیروزی مؤمنان بر کافران ) سینه‌های اهل ایمان را شفا بخشد ( و بر دلهای زخمی ایشان مرهم نهد و درد دیرینه اذیّت و آزار کفّار را از درون آنان بزداید) .‏

و با اقتدا به سنت پیامبرمان محمد صلى الله عليه وسلم که فرمود: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ وَدِدْتُ أَنِّي أُقَاتِلُ في سَبيلِ اللَّهِ فَأُقْتَلُ، ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُقْتَلُ، ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُقْتَلُ، فَكانَ أَبُو هُرَيْرَةَ يقولُهُنَّ ثَلَاثًا، أَشْهَدُ باللَّهِ..(بخاری۷۲۲۷) قسم به کسی که جان محمد در دست اوست آروز دارم در راه الله بجنگم و کشته شوم سپس بجنگم و کشته شون سپس بجنگم و کشته شوم.

به خاطر وفا به عهدهایی که برای انتقام از کشته شدن برادران و خواهرانمان توسط امریکا و مزدورانش بستیم ، به میمنت و دلگرمی به دعده های الله تعالی به اهل جماعت و اهل جهاد، با استعانت و توکل برالله تعالی و برائت جستن از قوت و نیروی خود به سوی قوت و نیروی او سبحانه، جنگی سختگی ناپذیر روانی و مسلحانه را بر تمام احزاب سکولار و دشمنان دارالاسلام ایران اعلام می کنیم که سالهاست سر آغاز و تدابیرش زده شده پس براى تنورش آماده شويد و جماعتش را بزنيد که شما پیروزید إن شاءالله ،

 در کنار جماعت و با وحدت دستور و وحدت فرماندهی زمانی که به این جوجه سکولارهای مرتد ضربه زدید دردناک باشد و هنگامی که حمله و از پای در آوردید با رعب و وحشت باشد تا هرآنکس که خودش را به جنگ دین و قتال بندگان مجاهد الله تشویق و گمراه کرده عبرت گیرد ، سران کفر را به قتل رسانید که عهدی برایشان نیست و زیاد به سربازان اهتمام نکنید که ارزشی ندارند ، لیکن زمانی که از آنان کشتید فراوان بکشید تا هنگامی که سرورانشان آماده باش خواندند هیچ

کس را نیابند، همچون شیر یورش ببرید و جمعیت و تعداد و تجهیزاتشان شما را بهراس نيندازد ، با توکل بر الله با آنان بجنگید و از دشمنان الله به خاطر امامان خود انتقام بگیرید .

شيران اهل سنت و اهل جماعت در کنار دارالاسلام ایران بر علیه آمریکا «سر افعی» و مزدورانش به پاخیزید و پرچم اهل جهادی را بردارید که رسول الله صلی الله علیه وسلم در موردش فرموده: لَا تَزَالُ طَائِفَةٌ مِنْ أُمَّتِي يُقَاتِلُونَ عَلَى الْحَقِّ ظَاهِرِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.[۲] یا «وَهُمْ ظَاهِرُونَ عَلَى النَّاسِ»[۳]  همیشه و پیوسته طائفه ای از امت من بر حق جنگ مسلحانه می کنند نبرد و تا روز قیامت آشکار و پیدا هستند. یعنی الان هم، اگر از یک کافر آمریکائی یا صهیونیست یا یکی از اعضای ناتو یا روسیه و چین و اتحادیه ی آفریقا و غیره بپرسی که چه کسی با شما جنگ مسلحانه می کند قطعاً این فرقه ی ناجیه را به شما نشان خواهد داد، هم امتها و جماعتهای موازی در سرزمینهای مختلف اسلامی[۴] چون کتائب ابوبصیر الکوردی رضی الله عنه را که به دلایلی از الجماعة اصلی جدا مانده اند و هم مجاهدین الجماعة را. اینها بر کفار هم، آشکار و پیدا هستند چه برسد به مسلمین.

از خودت بپرس: الان کدام جماعت است که متحدانه با تمرکز بر دشمن اصلی یعنی آمریکا در حال جهاد است و با سایر کفار بر علیه این کافر متحد شده است؟


[۱] سنن الدارمي۲۵۷- ۲۶۵/ ابوداود ۳۶۶۴/، احمد ۲/۳۳۸

[۲]– مسلم (۱۹۲۳) و احمد (۱۵۱۲۷).

[۳]– مسلم ۱۰۳۷

[۴] ابن تیمیه، مجموع فتاوی ج ۲۸ ص ۵۳۱، ۵۳۲، ۵۵۲./ گروهی در شام، مصر و کشورهایی که در جهتِ آنان‌اند، در آن زمان مسلحانه از دین اسلام دفاع می‌کنند و ایشان حق‌دارترین مردم‌اند که شاملِ گروه پیروز «الطائفة المنصورة» باشند که، رسول الله از آن یاد کرده است…

فتنه انگیزی و مکر ابومحمد مقدسی در برابر سیاستهای امارت اسلامی افغانستان و پاسخ کوبنده ذبیح الله مجاهد

فتنه انگیزی و مکر ابومحمد مقدسی در برابر سیاستهای امارت اسلامی افغانستان و پاسخ کوبنده ذبیح الله مجاهد

به قلم: فضل احمد هراتی

بعد از اتفاقات مزار شریف که عده ای از شیعیان قمه زن انگلیسی بدون در نظر گرفتن توصیه های شورای شیعیان افغانستان و توصیه های امنیتی امارت اسلامی افغانستان به خیابان عمومی ریختند و امارت سالامی مجبور به متفرق کردن آنها شد؛ فوراً ابومحمد مقدسی پیام داد که :

”  وقتی که این جواب (شبهه) را نوشتیم، بعض تندروها که طالبان را تکفیر می‌کنند خوششان نیامد! چون طالبان در مورد روافض سکوت کرده بودند و در ابتدای بازگشت به قدرت و عدم استقرار امر امارت، سعی کردند از درگیری با آنها بپرهیزند.

غلاة و تندروها این سکوت موقتی را سبب تکفیر طالبان گردانیده بودند! علی‌رغم اینکه مخالفت‌ها و درگیری‌ها در بین طالبان و روافض مشهور است؛ ولی حکمت تدریج است که طالبان بر آن مسلط هستند!…. در این کلیپ نگاه کنید که طالبان بعد از استقرار امارت چگونه امسال جشن‌های روافض در عاشورا و بدعت‌های شان را در کابل مانع می‌شوند.”

در این سخنان هم دروغ و هم مکر و توطئه ی آشکار وجود دارد:

  1. امارت اسلامی هرگز با شیعیان به خاطر شیعه بودن درگیر نشده است و اگر با امثال مولوی مهدی باغی شیعه جنگیده با هزاران نفر از حنفی های طرفدار احمد مسعود و غیره هم به خاطر بغی و شورش و جنایت جنگیده و جنگ امارت اسلامی با اینها به خاطر مذهب آنها نبوده بلکه به خاطر قیام و جنگ مسلحانه و بغی آنها بوده است.
  2. امارت اسلامی از همان ابتدا تا کنون سیاستش در برابر نجدیت و یپروان محمد بن عبدالوهاب و در برابر شیعیان ثابت بوده و ربطی به تدرج ندارد که به تدریج و سر فرصت با شیعیان درگیر شود! با شدت با نجدیت جنگیده و در عوض با شیعیان مثل حنفی ها برخورد کرده است؛ پس این سکوت موقتی نیست بلکه سیاستی ثابت است. خیال کرده امارت اسلامی هم مثل خودش دروغگو و ریا کار و دغل باز است و در زبان چیزی می گوید و در عمل چیز دیگری.
  3. امارت اسلامی حتی کاری به قمه زنی این شیعیان هم  دارد و دیدیم که شیعیان قمه زن در مکانهائی که برایشان تعیین شده بود چنان خود را خونین کرده بودند که عده ای بی هوش شده بودند و به بیمارستان منتقل شدند.
  4. آن کلیپ هم متعلق به قمه زنی متخلفین در مزار شریف است نه جشنها و غیره شیعیان در کابل! واقعاً حافظه دروغگو و توطئه گر ضعیف است.

به دنبال توطئه ی عده ای در داخل افغانستان و تبلیغات توطئه گرانی چون ابومحمد مقدسی دیدیم که ذبیح الله مجاهد طی بیانیه ای در تازه ترین اظهارات خود راجع به برگزاری عاشورا مراسم محرم شیعیان افغانستان اعلام کرد:” شیعه و سنی در افغانستان زندگی «برادر وار» دارند و در تمامی قریه ها و شهر ها اهل تشیع و اهل سنت باهم زندگی می کنند؛ و محرم سالیان سال در افغانستان تجلیل شده و شیعه و سنی در رسم رواج های زیادی به شمول محرم که اهل سنت به آن دارند، با هم شریک اند.”

این سخن واقعاً جواب دندان شکن و کوبنده ای به امثال مقدسی است. ذبیح الله مجاهد ادامه داد: ” اما تعدادی تصمیم داشتند که از مراسم عاشورا سو استفاده کنند و آشوب راه بیاندازند که جلو آنان گرفته شد.محرم سالیان سال در افغانستان تجلیل شده و امسال نیز برادران اهل تشیع آمادگی گرفتند و ماهم احترام می گذاریم. این مراسم نیاز است که زمینه سازی شود و اینکه برادران اهل تشیع چه گونه می خواهند که این مراسم را برگزار کنند… ایجاد محدودیت به خاطر این بود که کدام حادثه ناگوار واقع نشود. زیرا که داعش هرچند سرکردگان آنان بازداشت شده اند، اما خطر وجود دارد و از این رو در بعضی از ساحات و از جمله کوچه ها و جاده ها محدودیت وضع گردید.”

آیا نجدی های دروغگو و به بن رسیده ی مقلد امثال مقدسی و جولانی و… بیدار نمی شوند؟